گنج

شمارهٔ ۳ - و برای او فی النصیحه

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)۲۷ بیت
دلم ز خلق جهان و جهان ملال گرفتشبی بستر خوابم چنین خیال گرفت
که مهر عمر دگر روی در زوال گرفتگرفتم آنکه کنون مرغ روح بال گرفت
به قبر رفتم و منکر ز من سئوال گرفت
که ای به خوان جهان گشته مدتی مهمانبه ما ز بیش و کم این سفر نما تو عیان
مساز نیک و بد خویش را ز ما پنهانمتاع جان و تنت را چه گشت سود و زیان
تو را چه دست از این جمع ملک و مال گرفت
هزار سال به باغ جهان وطن کردیز جهل این تن خاکی به ناز پروردی
چو خواستی سوی شهر و دیار برگردیبرای اهل وطن ارمغان چه آوردی؟
تو را چه بهره ز عمر این هزار سال گرفت
عجب ز جام جهان جمله مست و مدهوشیمبدین عجوز مفتن چه خوش هم آغوشیم
تمام عمر پی جمع مال می‌کوشیماجل به خنده و ما گرم خواب خرگوشیم
عنان‌ زاد تو این کهنه پیر زال گرفت
به صبح حشر که شام فنا به سر آیدخدا ز نیک و بد از ما سئوال فرماید
در بهشت و جهنم به خلق بگشایددر آن مقام چرا دامن کفن باید
به پیش روی خود از روی انفعال گرفت
عجوز دهر بسی کشت همچو ما شوهراگر نصیحت من می نیایدت باور
دمی که از می وصلش دماغ سازی تربه هوش باش در آن عین مستی و بنگر
به خاک کیست که جامِ مِیْ از سفال گرفت
نشسته‌اند عتید و رقیب در همه کامز نامه عمل ما گرفته بر کف دام
رقم کنند ز نیک و بد و حلال و حرامتو را خیال رسد، بود و خورد و گشت تمام
هر آنکه مال یتیمان به خود حلال گرفت
شنیده‌ام که بسی خسروان با تدبیربه کام دل چو نشستند بر فراز سریر
برای آنکه شود ملک دیگران تسخیرکلامشان به زبان بود با ندیم و وزیر
اجل رسید و گلوشان در آن مَحال گرفت
به روز حشر تو را اگر جحیم مسکن شدبسوزی ار به تنت از حدید جوشن شد
چرا زبان تو (صامت) ز بیم الکن شدز هول حادثه هر دو کون ایمن شد
هر آنکه دامن حب علی و آل گرفت