گنج

شمارهٔ ۲ - فی‌الموعظه

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)۳۳ بیت
داد دوشینه مرا هاتف غیبی آوازکای به زندان تن و طالب خلوتگه راز
چه قصیر است تو را همت و آمال درازتا بود بسته در مرگ و در رحمت باز
حیرتم کز چه بسیج ره عقبی نکنیفکر امروزی و اندیشه فردا نکنی
ای هما صعوه‌صفت چند اسیر قفسیسر ز بالین هوس بازنگیری نفسی
هر دمی آرزویی در دل و در سر هوسیترسم از این همهٔ بار به منزل نرسی
تا تو در کشور تن ترک تمنا نکنیبه عبث در صف مردان جهان جا نکنی
ای توانگر که تو را فکر تهیدستی نیستشام این دار فنا را سحر هستی نیست
شجر عمر تو را جز ثمر پستی نیستاین می‌ حب جهان قابل بدمستی نیست
که تو در عاقبت خود نظری وانکنیمی‌رود قافله عمر و تماشا نکنی
حیف از این عمر گرانمایه که نشناخته‌ایقدر او را و چنین مفت ز کف باخته‌ای
تیر تدبیر به صید تن خود آخته‌ایمرگ را مصدر افسانه خود ساخته‌ای
مگر از سرزنش غیر تو پروا نکنیکه دوا داری و این درد مداوا نکنی
می‌کنی دعوی دانایی و این است عجیبکه تو را داده چنین شعبده دهر فریب
او فکنده است بدینسان ز فرازت به نشیبگر شوی با خبر از وحشت این دشت مهیب
لب در این بادیه اصلاً به سخن وانکنیبه خدا هیچ دگر خنده بی‌جا نکنی
آنچنان بایدت از عجز سرافکنده کنیکز تواضع همه ابنای جهان بنده کنی
بیخ و بنیاد حسودان همگی کنده کنیای که بر حال ضعیفان جهان خنده کنی
ز چه در آینه خویش تماشا نکنی...
سخت با زال جهان طرح وفا ریخته‌ایدر شهواری و با خاک درآمیخته‌ای
خاک بر فرق ز غربال عمل بیخته‌ایبا جهان این سر و کاری که تو انگیخته‌ای
هست معلوم که درک سخن ما نکنیگذر از خاک سوی عالم بالا نکنی
تا توانی به کسی تهمت بیهوده مبندآنچه بر خود نپسندی به کسی هم مپسند
بر تعجب به تبسم مشو و هرزه مخندتا شود نام نکوی تو در آفاق بلند
تا ز تلخی چو صدف صبر به دریا نکنیسینه خویش پر از لؤلؤ لالا نکنی
سر به زانوی غمت چند پی بود و نبودچون بود تو نابود از این بود چه سود
گیرم اندر همه عمر آنچه نبودت همه بودباید این گونه به سر برد در اقلیم وجود
که گم اندر دم رفتن سرت از پا نکنینظر حسرت خود گرم به دنیا نکنی
تا اسیر من و مائی ز سعادت دوریز وصال همه یاران وطن مهجوری
با همه ما و منت طعمه مار و موریمن ندانم به چه امید چنین مغروری
که تو با خلق خدا هیچ مدارا نکنیخون خلقی به ستم ریزی و حاشا نکنی
همنشینان تو در خاک سیه خوابیدندپای امید به دامان کفن پیچیدند
هر چه با دست بکِشتند همان را چیدندهمچو (صامت) ثمر کِشته خود را دیدند
تو ز صورت گذر از چه به معنی نکنیجای در چرخ چهارم چو مسیحا نکنی