شمارهٔ ۱ - ترکیب بند
از دور زمان دلم کباب استبشنو که عجب پُر انقلاب است
این نقش و نگار خوش که بینینقشی است که پایهاش بر آب است
ای تشنهٔ چشمه سار رحمتبر گرد که آب نه، سراب است
پرواز بده همای همتزین جیفه که طعمه کلاب است
بشتاب به سوی کوی معنیتا مرکب عمر در شتاب است
چند از پی جمع کردن مالبر گردنت از طمع طناب است
دوران جهان چو موج دریاستدر وی تن آدمی حباب است
نی نی بود او چه خانه موراین خانه به شبنمی خراب است
تفصیل زمانه و ثباتشدیباچه و ختم این کتاب است
بسیار دوندگان دویدندکز نام جهان نشان ندیدند
بس مرغ دل از برای این صیدصیاد صفت به خون طپیدند
زین باغ بسی گذشت گلچینکز وی گل آرزو نچیدند
بس سبز خطان که زیر این خاکدامان امید برکشیدند
بس خاک شدند و بعد صد سالچون سبزه ز خاک بردمیدند
بس آهوی جان که اندرین دشتاز کالبد بدن رمیدند
بس طفل کزین عجوز مادرپستان مفارقت مکیدند
جز زهر اجل نداشت طعمیآنها که از این عسل چشیدند
عالم همه گر گدا و گر شاهگر ز آنکه سیاه یا سفیدند
گو طبل رحیل خود بکوبندزین کهنه رباط تا رسیدند
کاین مهلکه خوابگاه شیر استشیری که به دمی دلیر است
این مرحله خوفناک و دور استزاد سفری تو را ضرور است
تاریک شبست و راه تاریکای وای به رهروی که کور است
دزدیست اجل که گاو و بیگاهدر بردن نقد جان جسور است
لشگر شکنی بود که تنهاو همزن جیش سلم و نور است
شیرینی روزگار تلخ استتا چشم بد ز مانه شور است
از یک سر پا غبار راه استاین کاسه سر که پرغرور است
دنیاطلبی شعارکردندیوانگی است کی شعور است
فرزانگی از کسی طلب کنکز کسوت کائنات دور است
آبادی کاخ و تن چه حاصلکو مسکن مار و ملک مور است
راحت به جهان به کس ندادندتو میطلبی مگر به زور است
اینجا زر و زور را بها نیستاین فکر محال خوشنما نیست
تا کی غم روزگار داری؟زین غم دل خود فکار داری؟
از یاد محبت زر و سیمپیوسته به دوش بار داری
ای مست شراب خودپسندیبر سر چقدر خمار دادی
اندر سر این پل شکستهآسوده عجب قرار داری
آخر به کدام فضل و رتبتبر سر هوس شکار داری
بِجْهان ز جهان سمند همتبا اهل جهان چکار داری؟!
بگشا سوی کاروان این حیگر دیده اعتبار داری
رفتند و تو همچنان به خوابیاز بهر که انتظار داری
با دست تهی زهی خجالتعزم سر کوی یار داری
اینگونه طریق زندگی نیستهرگز که نشان زندگی نیست
دنیای دنی وفا نکردهبا خلق بجز جفا نکرده
هر کام که بود ناروا کردکامی ز کسی روا نکرده
کو جمعیتی که آخرالامراز یکدگرش جدا نکرده
این کهنه طبیب عاقبت سوزدردی ز کسی دوا نکرده
این کهنه طبیب عاقبتسوزدردی ز کسی دوا نکرده
یک لحظه در این الم سرا دستاز دامن کس رها نکرده
کو یک دل خرمی که در ویاسباب عزا بپا نکرده؟
تا تیر فناست در کمانشبیگانه و آشنا نکرده
گر دشمن خود بُوَد وَگر دوستهرگز ز کسی حیا نکرده
هر نفس که کشته است و از ویکس دعوی خونبها نکرده
تا ابلق چرخ زیر زین استسرتاسر کار او چنین است
صاحب نظری که ارجمند استبر ملک جهان چه پایبند است
بر قبر گذشتگان گذشتنکافی بود ار برای پند است
بنگر که جدا چگونه از هماعضای تمام بند بند است
پس گوش بدار و بین ز هر بندمانند نی این نوا بلند است
کی غزوه دوستان شما رارغبت به زمانه تا به چند است
جوئید چگونه استراحتزین خانه که معدن گزند است
زهر است به جام دهر او رامردانه کشی به سر که قند است
بر خنده این عجوزه مکارمغرور مشو که ریشخند است
تا کی به هوای مال و اموالدر مجمر غم دلت سپند است
در بند علایقات دنیاتا چند تو را علاقه بند است
گر گوش به قول ما نداریپروا ز خدا چرا نداری
روزی که جهان به کام ما بودآهوی زمانه رام ما بود
در حجره دل عروس غفلتهمخوابه صبح و شام ما بود
پیوسته مِیِ محبت دهرمانند شما به جام ما بود
هر لحظه به پیشگاه خدمتزرین کمی غلام ما بود
صف بسته ز سرکشان دو صد صفدر بارگه سلام ما بود
بس جم خدم و ملک حشمهادر سایه احتشام ما بود
نوبت زن چرخ کوس دولتهر دم که زدی به نام ما بود
بگشودن عقدههای مشکلدر عهده اهتمام ما بود
چون مرغ به آب و دانه مشغولغافل ز اجل که دام ما بود
(چون صامت) از این جهان پرشوررفتیم و شدیم ساکن گور