شمارهٔ ۷۰
در شهرت ریا شد عمرم تمام نیمیباید به عشق و مستی گردد تمام نیمی
تا وصف دوست زین جمع گردد مرا میسرسجده به دست نیمی صهبا به جام نیمی
امشب ز الفت غیر پر خون نمود دل راآن بیوفا نگارم تا شد ز شام نیمی
آخر ز سرگرانی آمد به مهربانیشد از شب وصالش کارم به کام نیمی
آمد چو مژده وصل جان رفته بود از تنبر تن دو باره آمد جان از پیام نیمی
از شکوه جدائی حرفی گذشت بر لبنشنید و رفت درد از آن یک کلام نیمی
بربود صبر یک جا از یک نشست و برخاستاندر نشست نیمی و اندر قیام نیمی
او را ز وصل حاشا ما را ز هجر غوغاکو مصلحی که گوید از هر کدام نیمی
قاصد رسان به جانان روزی سلام (صامت)شاید قبول گردد زان یک سلام نیمی