شمارهٔ ۳ - در نصیحت و وقایع سر مسلم(ع)
دلا تا چند جویی عزت و اقبال دوران راپی تعبیر تن پامال محنت کردهای جان را
نمیدانی که بر سر میبری امروز را تا شببه تابستان کنی اندیشهی برگ زمستان را
ندارد قابض الارواح خوف از حاجب و درباندهی تا کی مواجب حاجب و خدام و دربان را
زنی کوس جهانشاهی و نتوانی به ملک تنکنی رفع نزاع و اختلاف چار ارکان را
مبدل کن به سیر قبر اموات از سر عبرتخیال سرو بستان و تماشای گلستان را
ببین خاک سیه چالاک در دم برده چون افعیتن سیمین تنان و پیکر پاک عزیزان را
شده مار رسیه چون جعد گیسو طوق در گردنزده عقرب به هم جمعیت زلف پریشان را
گرفتم آنکه باشد ربع مسکون را تو سرتاسرز چنگال اجل نتوان برون کردن گریبان را
«اذا لاغلال فی اعناقهم» را چارهگر جوئیبه گردن نه کمند انقیاد حکم یزدان را
اگر از «یوم تجزون بما تسعی» خبر داریمکن پامال ظلم خویش فرق زیردستان را
شدی از نشئه مال جهان سرمست و میبازیبه راه درهم و دینار نقد دین و ایمان را
تعلق را بنه از دست و عریان شو که عریانیمکان دادست در چرخ چهارم مهر رخشان را
ز خورد و خواب نتوان بر بهائم برتری جستنکه از علم و عمل یزدان شرافت داده انسان را
خوری مال حرام و دم به دم با خویش میگوییکه چون مفتست مشکل بشکند پالوده دندان را
منه اندر فلاخن سنگ میزان تکبر راکه این دعوی بگردن طوق لعنت کرد شیطان را
نمیبینی که با آن اقتدار حشمت اللهیچهسان بر باد داد آخر فلک ملک سلیمان را
به طور سرسری جیب جهان را اوفکن از سربیار اندر نظر حیب سر شاه شهیدان را
سخن سنج لسان الواعظین گوید به هندستانیکی از اهل منبر خواند احوال اسیران را
که در وقت ورود شام بر نوک سنان چون زدسنان سنگدل راس شهید آل عمران را
در دروازهی ساعات چون مه بود آویزانسر مسلم که نورش داشت روشن مهر تابان را
سنان راس شاه کربلا نزد سر مسلمتوقف کرد تا ظاهر کند اسرار پنهان را
برای پرسش احوال مسلم زاده زهراگشود اندر سر نی حقه یاقوت و مرجان را
زبان حال شاه تشنه لب را با سر مسلمبگویم تا کند اندر تزلزل ملک امکان را
بگفتا شاه با مسلم که اندر کوفه چون دیدیوفای دوستان و عهد و میثاق محبان را
بگفتا دست بسته دوستان دادند بر دشمنغریب و بیکس و مظلوم اندر کوفه مهمان را
بگفتا کو دو طفل ناز پرورد یتیم توبگفتا حارث اندر کوفه بیسر کرد طفلان را
پس آنگه کرد مسلم از سر سلطان مظلومانسئوال سر گذشت آن سر و حال غریبان را
بگفتا کار تو در کربلا با کوفیان چون شدبگفتا جمله بشکستند آخر عهد و پیمان را
بگفتا بازگو از رسم مهمانداری کوفیبگفتا تشنه کشتند این غریب زار عطشان را
بگفتا یار و انصارت چه شد ای خسرو بطحابگفتا در منی احیا نمودند قربان را
بگفتا قاسم و عباس و عون و جعفر چون شدبگفت از دادن سرها بسر بردند سامان را
بگفتا کو علی اکبر یوسف جمال توبگفتا بین چو مجنون در غمش لیلای گریان را
بگفتا از علی اصغر شش ماههات بر گوبگفتا خورد جای شیر پستان آب پیکان را
بگفتا خواهرت کو گفت زینب باشد ای بیکسکه میسوزد ز آه خود دل گبر و مسلمان را
بگفتا شمر دارد تازیانه از چه رو بر کفبگفتا تا کند دلجویی حال یتیمان را
بگفتا اهل بیتت را که میباشد کنون محرمبگفتا بسته در در زنجیر بین سجاد نالان را
بگفتا عترتت در شام منزل در کجا داردبگفت آماده کرده پورسفیان کنج زندان را
بگفتا از سرت دیگر یزید آخر چه میخواهدبگفت از چوب تا آزرده سازد درج دندان را
بگفتا کیست ماتم داری بیکس برای توبگفتا روز و شب (صامت) کشد از سینه افغان را