گنج

شمارهٔ ۷ - فخر در مدح اهل بیت عصمت(علیهم السلام)

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن (رمل مثمن سالم)قافیه: الم۳۹ بیت
تا بوَد جان در بدن، یا در دهن نطقِ مقالمروز و شب مداحِ اولادِ رسولِ بی‌همالم
فیضِ این منصب ز بی‌چون شد نصیبِ ماه و سالممنت ایزد را که میمون و مبارک گشته فالم
مهرِ گردون‌ فضایل، اخترِ برجِ کمالم
خضروَش اکنون به آبِ زندگانی، برده‌ام پیدم‌به‌دم معراجِ قربِ کبریا را می‌کنم طی
در کُمیتِ حق‌شناسی گرمِ جولانم پیاپییعنی از مدحِ رسولِ هاشمی با عترتِ وی
زندگیِ ابدی بخشیده حیِّ لایزالم
گر به تکمیلِ اصولِ خمسه‌ام باشد تزلزلیا ز تحصیلِ فروعم، اندکی باشد تجاهل
شُبههٔ ابلیس را از دل زدودم با توکلبر ولایِ حیدر و آلش زدم دستِ توسل
تا ببخشد در صفِ محشر خدایِ لایزالم
گرچه از عصیان حریفی نیست اندر نشأتینموز گناه و روسیاهی، شهره اندر خافقینم
چونکه خاکِ آستانِ شهریارِ عالمینمچون سگِ کویِ عزیزِ حضرتِ زهرا، حسینم
ایمن از حشر و جزا و نشر و میعاد و سئوالم
یادم آمد موسمِ جان‌دادنِ دلبندِ زهراآن زمان کافتاد از زین بر زمین، مظلوم و تنها
دست و خنجر، شمرِ بی‌دین شد به قتلِ وی مهیابر زمین بنهاد رویِ خود برایِ شُکرِ یکتا
گفت کای صبحِ تمنایِ من و شامِ وصالم!
شُکرِ الطافِ تو یارب چون کنم با این سعادت؟کز وفا کردی نصیبم عاقبت فیضِ شهادت
کردم از خونِ گلویِ خود وضو بهرِ عبادتبذلِ جان تا بوده، ما را بوده دائم رسم و عادت
نی ز ترکِ سر بوَد اندوه در دل، نی ملالم
من از آن روزی که بر کف، سر گرفتم بهرِ سوداز تو در عهدِ الست، این روز را کردم تمنا
گر شود سر تا به پا، جسمم نشانِ تیرِ اعدایا که بی‌غسل و کفن ماند تنم، بی‌سر به صحرا
هرچه دردم بیشتر باشد، فزون‌تر انفعالم
گر همی‌بارد به سر شمشیر، چون ابرِ مَطیرمجمله را در ادعایِ دوستی منت‌پذیرم
وز خَمِ چوگان تسلیم و رضایت، سر نگیرمنیست جز بادِ وصالت آرزویی در ضمیرم
نیست جز سیرِ جمالت ذکر و فکری در خیالم
چون سمندر در هوایت گر کنم منزل در آتشیا کنم هر ساعتی صد بار از تابِ عطش، غش
تیربارانِ حوادث را تنی دارم بلاکشلیک هستم از گناهِ شیعیانِ خود مُشوَش
ساز فارغ در قیامت زین ملال ای ذوالجلال‌ام
وعده کردم تا فدا سازم به راهت از وفا، سردر زمینِ کربلا گردد مرا صدپاره پیکر
این من و این کربلا، این کوفیان با تیغ و خنجراین سر و این پیکرِ من با جراحاتِ مکرر
گر بگویم ور نگویم، خود تو آگاهی ز حالم
این گلویِ اصغرِ شش‌ماهه  و آن نوکِ پیکاناین عروسِ قاسم و آن حجله‌گاهِ خاکِ میدان
این دو دستِ حضرتِ عباس و آن شمشیرِ بُراناین علی‌ِ اکبر و آن حالتِ لیلایِ گریان
این فغانِ کودکان، آن نالهٔ اهل و عیالم
این تنِ تنها، میان کوفیان و آن دلیریاین زنانِ بی‌پرستارِ من و آن دست‌گیری
این ره شام و خرابه، زینبِ من، آن اسیریاین غُل و زنجیر و زین‌العابدین، با این حقیری
این سُمِ اسبِ جفا، این جسمِ در خون، پای‌مالم
آن ره شام و خرابه، کودکانِ مضطرِ منآن ره بازارِ شام و عترتِ غم‌پرورِ من
آن نگاهِ مردمِ نامحرم و این خواهرِ منآن یزید و شُرب و چوبِ خیزران، این سرِ من
این سرشکِ دیده‌های «صامتِ» بشکسته‌بالم