گنج

شمارهٔ ۸ - در مدح حضرت موسی بن جعفر(ع)

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: م۵۷ بیت
ای ز شورِ نشئهٔ دنیایِ فانی، سرگرانسرگران از ساغرِ سودایِ صهبایِ جهان
از جهالت، سُود را بنموده سودا با زیانبشنوی تا «الرحیلِ» همرهان از کاروان
کن علاجِ گوشِ هوشِ خویش از رنجِ صَمَم
چند روزی داده مهلت ز امتحانت کردگارمی‌زنی بر بامِ گردون گاه کوسِ اختیار
گه سویِ تفویض می‌رانی سمندِ اقتدارمی‌کنی گه میل سویِ جبر و در پایانِ کار
نیک و بد را می‌نهی در گردنِ «جَفَّ القَلَم»
آنکه داند از طبیعت اصلِ بودِ «کُن فَکان»می‌کند این کار، صنعِ کردگارِ لامکان
حرق را از نار بیند، غرق از آبِ روانقطع را از آهن و از معده هضمِ آب و نان
گو بمال از خوابِ غفلت چشم را اندک به‌هم
پس چرا شد آتشِ سوزان گلستان بر خلیل؟موسیِ عمران نشد بهرِ چه غرقِ رودِ نیل؟
نامد اسماعیل از تیغِ خلیل از چه قتیل؟در نجاتِ یونس از بطنِ سَمَک برگو دلیل
یا نما اذعان به ایجادِ خدایِ ذوالنعم
صنعة‌اللهی که دارد در همه اشیا ظهورکی شود مستور چون خورشید، غیر از چشمِ کور؟
آنکه دارد کبریا را سعی در اطفایِ نورهست چون ابلیس از سرمنزلِ توفیق دور
در وجودِ وی بود شایسته، معنایِ عدم
کن علاجِ این غبارِ لغزشِ «عَمی‌بَصَر»از غوایت شو به اقلیمِ هدایت ره‌سپر
بهرِ تحصیلِ طریقِ مذهبِ اثنی‌عشرسویِ طورِ معرفت چون پورِ عمران کن سفر
شو به ظلِّ رأفتِ «موسی بن جعفر» معتصم
حضرتِ باب‌الحوائج، عبدِ صالح، رکنِ دیننورِ چشمِ مصطفی، شبلِ امیرالمؤمنین
قبلهٔ اسلام، صاحب‌افسرِ ملکِ یقینپیشوایِ شرعِ احمد، مقتدایِ راستین
فخرِ مکه، زیبِ زمزم، اصلِ ارکانِ حرم
شمعِ مصباح و چراغِ دودهٔ عبدمنافآنکه از تیغِ زبان با زمرهٔ اهلِ خلاف
چون علی کرده به حفظِ شرعِ پیغمبر مصافگر نبد ذاتش معینِ موسیِ دریاشکاف
بود تا صبحِ قیامت جایِ او در قَعْرِ یَم
پنجهٔ الله‌شکلش همچو حیدر، بت‌شکنصرصرِ قهرش بلایِ جانِ «عُبّادِ وَثَن»
شهریارِ عالمِ امکان، ولیِ ذوالمننواقفِ پنهان و پیدا، کاشفِ سرّ و عَلَن
منبعِ جود و سخا، سرچشمهٔ فضل و کرم
کاظمِ الغیظی که حلمش کرده دین را پایدارقدرتِ یزدان ز ایجادِ وجودش آشکار
حارثِ مُلْک و مَلِک، فرماندهِ لیل و نهارمظهرِ ذاتِ خدا، اسرارِ غیبِ کردگار
باعثِ ایجادِ خلقِ ماسوا از بیش و کم
مصدرِ صنعِ ازل، دیباچهٔ اصلِ قدیمدُرِّ دریایِ امامت، معنیِ فرعِ کریم
رهبرِ دنیا و دین، مجموعهٔ خُلقِ عظیمجنتِ موعودِ باقی، مخزنِ علمِ حکیم
ماه بُرجِ «طا و ها»، سَر سورهٔ «نُون و قلم»
صد چو موسی کلیم‌اللهش از بهرِ سؤالمانده حیران «ربِّ اَرِنی» گوی در طورِ جمال
گرچه یکتایی بوَد مخصوصِ ذاتِ ذوالجلاللیک ذاتِ وی چو ذاتِ کردگارِ لایزال
از تقرّب، مشتبه گشته حدوثش با قِدَم
در عبادت، خامهٔ «عبدی اَطِعنی» سال‌هابا خدایِ لامکان در کنجِ زندان آشنا
بسته همچو شیر در زنجیرِ تسلیم و رضاهشت سال آن یوسفِ مصرِ شهادت مبتلا
تا زد از دنیایِ فانی جانبِ عقبی قدم
از شرارِ ظلمِ هارون مشتعل شد پیکرشگشت از زهرِ جفا کاهیده جسمِ اطهرش
در غریبی شد برون از جسم، جانِ انورشنی حبیبی به بالین، نی طبیبی بر سرش
مونسِ وی آهِ عالم‌سوز و اشکِ دم‌به‌دم
وقتِ جان‌دادن بسی از زندگی دلگیر بودجانِ شیرینش ز فکرِ الفتِ تن سیر بود
ناله‌اش از بی‌کسی بسیار با تأثیر بودکُند اندر پا و اندر گردنش زنجیر بود
شد مسافر چون به جنت زین دیارِ پُرالم
با زبانِ حال می‌فرمود با بادِ سحرکای صبا نزدِ رضا اندر مدینه کن گذر
گو ندارد ای رضا بابِ غریبت نوحه‌گررویِ بالینِ پدر یک‌دم قدم نِه ای پسر
در نگاهِ واپسینت کن مرا فارغ ز غم
داد در بغداد چون جان آن امامِ نامُرادچار تن حمال را هارون فرستاد از عناد
حجتِ حق را به رویِ نردبانی جای دادشیعیانِ پاک‌طینت جمع گشتند از وداد
تا به عزت دفن کردند آن امامِ محترم
داد از مظلومیِ نوباوهٔ خیرالانامزادهٔ زهرا حسینِ بی‌مُعینِ تشنه‌کام
شاهِ مذبوح از قفا کز ظلمِ بی‌رحمانِ شامدر زمینِ کربلا کردند جایِ احترام
پیکرش را پایمالِ سُمِّ اسبان از ستم
شمرِ بی‌دین با لبِ عطشان ز جسمش سر گرفت«بَجدلِ» بی‌دین از او انگشت و انگشتر گرفت
«ساربان» از بند، دستش، بَهرِ بَندِ زَر گرفت«صامت» از بهرِ عزایش خامه و دفتر گرفت
اوفکند اندر مصیبت لرزه بر لوح و قلم