گنج

شمارهٔ ۶ - در مدح قاسم بن الحسن(ع)

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اب۴۲ بیت
باز شد اسپهبدِ فَروَرد را پا در رکیببُرد افسر از سرِ دِی با نهیبِ یک نهیب
هدهدِ بادِ بهاری، با نشاط و فرّ و زیببر سلیمانِ حسین آمد عبیر‌افشان ز جیب
شاهدِ گل بود متواری، دو روزی در حَجیبباز بهرِ چهره‌آرایی عیان شد از حجاب
می‌زند بی‌غازه بر چین و خطِ تل و دمنخاکِ بستان را بوَد خاصیتِ مشکِ ختن
ای نگار! اگر سَری داری سویِ سروِ چمنهان پری‌رویا، سمن‌بویا، بِچَم سویِ چمن
تا ز شوقِ مدحِ دامادِ حسین، شِبلِ حسنتو کنی مُلک و مَلِک را واله و من شیخ و شاب
سیزده‌ساله سلیلِ مجتبی، قاسم که هستهمچو جد و بابِ خود، یزدان‌شناس و حق‌پرست
هر چه هست از بیش و کم، خُرد و کلان، بالا و پستراه‌پیما از طُفیلش، از عدم شد سویِ هست
بخششِ وی گر بگیرد روزی از ابلیس، دستگردَدَش «بَرداً سلاما» صدمهٔ سوزان شهاب
صفوتِ آدم در او پنهان، چو انفاسِ مسیحصدقِ ابراهیم از او پیدا، چو اخلاصِ ذبیح
تالیِ ایوب اندر صبر و چون یوسف صبیحثانیِ یعقوب، اندر حلم و چون احمد ملیح
چابک و چالاک و دانا و جوانمرد و فصیحفخرِ جده، مظهرِ جد، مونسِ غم، جانِ باب
نوجوانی، سرو‌قدی، سبزخطی، پُردلیگلرخی، نسرین‌عذاری، مه‌جبینی، مقبلی
فتنهٔ هر انجمن، غارتگرِ هر محفلیکرده خلقِ وی خدا از خوش‌ترین آب و گلی
در زمینِ تربیت نادیده چون وی حاصلیدیدهٔ دوران ز نوعِ خاک و باد و نار و آب
متصل با دوحهٔ «کنتُ نبیاً» ریشه‌اشمتحد با مستِ جامِ «مَن عَرَف» اندیشه‌اش
باده از خُم‌خانهٔ توحید اندر شیشه‌اشجبرِ ایمان، کسرِ اوثان، چون نیاکان پیشه‌اش
پُردلی، شیری ز شیرانِ سوادِ بیشه‌اشصولتش از دیدهٔ شیرِ فلک بربوده خواب
بر طَبَرخونِ لبش، چشم و شفایِ هر علیلخنده‌اش سرچشمهٔ «فیها تُسمّی سلسبیل»
در مهابت بی‌بدیل و در شجاعت بی‌عدیلخود یتیم و «مامِ چهار و هفت آبا» را کفیل
او ذبیح و کربلا کویِ مَنا، عمّش خلیلمادرِ وی هاجرِ دل‌خستهٔ بی‌صبر و تاب
بر حسین در کربلا چون شش جهت را تنگ دیدسویِ خونخواری، خیالِ کوفیِ دل‌سنگ دید
یک‌طرف در جان‌فشانی فرقهٔ یک‌رنگ دیدبارِ هستی را به دوشِ خود کشیدن ننگ دید
چارهٔ اندوهِ دل را منحصر در جنگ دیدلیک نامد در جدل، از رخصتِ عم کامیاب
گشت در بحرِ تفکر غوطه‌ور، اَندر خیَمتا به‌ یادش آمد از تعویذِ بابِ محترم
در بَرِ عمّ گرامی بُرد آن میمون‌رقمشاه گفت ای سروِ نوخیزِ بیابانِ الم!
صبر کن تا حجلهٔ عیشِ تو را بندم به‌همحال کاندر این زمین داری به قتلِ خود شتاب
گفت قاسم، دیده‌گریان که ای جانِ عمو!با منِ برگشته‌کوکب، حرفِ دامادی مگو
گر بوَد لایق عموجان! سخت دارم آرزوتا به پایت سر نهم، در حشر گردم سرخ‌رو
از غمِ بی‌یاری‌ات آمد مرا جان بر گلونی به دل مانده‌ست طاقت، نی به جان مانده‌ست تاب
کرد چون شهزادهٔ آزاد، رو اندر جدالچار پورِ «ازرق» از شمشیرِ وی شد پایمال
سالخوردی همچو ازرق، زان جوانِ خردسالگشت بی‌سر آنگهی آن نارِ قهرِ ذوالجلال
رخنه اندر کاخِ کفر افکند و برگشت از قتالهمرهِ فتح و ظفر در نزدِ شِبلِ بوتراب
شاه بهرِ خلعتِ قاسم در آن فتح و ظفرخاتمش اندر دهان بنهاد و شد بارِ دگر
بر سپاهِ کفر، سیفِ شیرِ یزدان حمله‌ورعاقبت بارید تیغ و تیر چون ابرِ مَطر
آن‌قدر بر جسمِ آن رعنا جوان کاورد پَرپیکرِ وی چون هُما و توسنِ وی چون عُقاب
«شَیبَةِ بنِ سعد» زد بر سینهٔ پاکش سنانبر زمین افتاد از زین و برکشید از دل فغان
کای عمو! دریاب قاسم را که از جورِ خسانشد برادرزاده‌ات محروم از جانِ جهان
تا نگردیده‌ست جان از جسمِ صدچاکم روانچون یتیمم، پا به بالینم بنه بهرِ ثواب
شاه را از نالهٔ قاسم پرید از چهره رنگراه را بر قاتلِ قاسم به میدان بست تنگ
شد به رویِ نعشِ نودامادِ وی مغلوبه جنگشیشهٔ امیدِ قاسم عاقبت آمد به سنگ
پیکرش شد پایمالِ فرقهٔ بی‌ نام‌و‌ننگشد دلِ «صامت» چو قلبِ مصطفی از غم کباب