گنج

شمارهٔ ۳ - در مدحِ حضرت امیرالمؤمنین (ع)

وزن: مفعول فاعلن مفعول فاعلنقافیه: ط۴۵ بیت
ساقی ز جای خیز، فصلِ بهار شدچون طَلعتِ نگار، عالم نگار شد
مِی ده که جیشِ دی، اندر فرار شدبر تختِ سلطنت، گل استوار شد
گلشن طرب‌فزا، چو رویِ یار شدجیشِ فرح نمود، تسخیرِ هفت‌خط
یاقوتِ جانِ من، یاقوتِ جان بیارلعلِ روانِ من، لعلِ روان بیار
آرامِ جانِ من، آرامِ جان بیاریعنی شرابِ نابِ چون ارغوان بیار
جانِ جهانِ من، جانِ جهان بیارخیز و پیاله را، پُر کن ز خونِ شط
جوهرفروشِ عقل، بنگر روان به رخششد در هوا مَسیر، از بهرِ بذل و بخش
سطحِ زمین تمام، مانا بُوَد بدخشلعلِ گهر ز چند، بنمود بخش‌بخش
شد پیکرِ سمین، در انتظارِ بخشمنما به جانِ دوست، ما را ز دیده خط
بشنو ز گلسِتان، فریادِ بلبلیبنگر به بوسِتان، در ناله صلصلی
هر یک ز هر طرف، افکنده غلغلیچند از الم پریش، چون زلفِ سنبلی؟
جا کن به طرفِ باغ، در پایِ نوگلیخو کن به یک‌دلی، از سر بنه غَبَط
هامون و باغ، چون قصرِ خَوَرنَق استهمچون بهشت گشت، با فرّ و رونق است
منصورِ غنچه را، ذکرِ «أنا الحق» استبر دارِ شاخسار، زآن‌رو معلق است
ما را به فضلِ گُل، عهدی موثق استگیریم خامه باز، سازیم خامه خط
پس ابتدا کنیم، در مدحِ شیرِ حقشاهی که شد سبب، بر خلقِ ماخَلَق
دارد به جز نبی، بر ماسوا سبقجوید عطارد از، بهرِ ثناش رَق
طوبیٰ شود قلم، ارض و سما ورقنتوان ز وصفِ او، بنوشت نصفِ خط
شاهِ ملک‌خدم، ماهِ فلک‌جنابمسندنشینِ شرح، مفتاحِ کلِ باب
بر کُل جِن و انس، بر جمله شیخ و شابهم مرجع‌الانام، هم مالک‌الرقاب
زینت‌دهِ تراب، یعنی ابوترابهم آیهٔ نشاط، هم باعثِ نشط
نُه اطلسِ سپهر، عطفِ سرادقشقتالِ مارقین، سوزان شَقاشِقش
محروبه مطبخی است، از قدرِ خافقشصدق و صفا نهان، اندر تصادقش
نبوَد روا که خواند، مخلوق، خالقشخلاق و خلق را، گنجیده در وسط
فرزینِ عزم را، روزی که زین کنددر عرصهٔ نبرد، رو بهرِ کین کند
کلِ جهاتْ مات، از کفر و دین کندبر بیدق و سوار، پُرچین جبین کند
بر شاه و بر وزیر، رو از کمین کنددوران به دستِ اوست، چون مهرهٔ وسط
ای حِصنِ دین حصین، از دستِ تیغِ توحلالِ مشکلات، نطقِ بلیغِ تو
فیاضِ بحر و کان، کفِ فريغِ توطفلی است عقلِ کل، نزدِ نشیغِ تو
چون روح در مشام، عطرِ نسیغِ توبویِ تو جان‌فزاست، چون باده در فَرط
ای دستِ ذوالجلال، ای نورِ لایزال!در حیرتم چرا، با این‌همه جلال
ماندی تو در نجف، آسوده بی‌ملالتا شد به کربلا، از لشکرِ ضلال
بی‌سَر حسینِ تو، با محنت و کَلالاعدایِ او تمام، در عشرت و نَشَط
یک‌تن نبُرد جان، زآن دشتِ هولناکگویی که ابنِ‌سعد، از حق نداشت باک
کرد عترتِ تو را، از تیغِ کین هلاکتنها نشد حسین، غلطان به خون و خاک
هر گوشه گل‌رخی، گردید چاک‌چاکهر جا سمن‌بری، افتاد سبزه خط
شاها! جهان چنین، کی بی‌حساب بود؟بر عترتِ رسول، کی ظلم باب بود؟
شطِ فرات اگر، غلطان ز آب بوددر دیدهٔ حسین، موجِ سراب بود
سیراب وحش و طیر و دلِ او کباب بودعطشان شهید گشت، آخر به نزدِ شط
روبَه به قتلِ شیرِ شاهان، دلیر شدبی‌سَر حسینت، از شمرِ شریر شد
ظلمی به زینبت، از چرخِ پیر شدکز جان و از جهان، یکباره سیر شد
در دستِ شامیان، زار و اسیر شداندوهِ وی گذشت، ز اندازه شط
ای دهر! این چنین، رسمِ وفا نبودای آسمان! ستم، این‌سان روا نبود
این ظلم بر حسین، بالله به‌جا نبوداز رویِ مصطفی، چونت حیا نبود؟
این انتقام اگر، روزِ جزا نبود(صامت) چه می‌گذشت بر ما، از این سَخَط؟