گنج

شمارهٔ ۲۴ - وقایع جناب حر بن یزید ریاحی

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: ولست۷۸ بیت
چند ای دل از تغافل در ورطه هلاکیواندر هلاک جان نیست اندر دل تو باکی
بی‌باکت عجیب است با آنکه مشت خاکیای مشت خاک تا کی محبوس این مغاکی
تا در مغاک هستی ای مهر تابناکیتابنده کوکبت پست از صدمه افول است
شد اربعین عمرت مایل به سال پنجهاز بهر گنج دنیا خود رامساز رنجه
تا کی سفر باور رنج بهر درم به گنجهجانر بس است زحمت در معرض شکنجه
زال جهان غدار گرگیست تیز پنجهکارش بدلفریبی نقل سراب و غولست
در قاف قرب جانان بی‌شوخی و ظرافتاز این دیار نبود جز یک قدم مسافت
در این رباط ویران با این همه مسافتآسودگی محال است ای طالب شرافت
پستی ز سر بلندی است و ز شهرت است آفتگمنام شو که راحت در عزلت و خمولتست
چندین هزار شوهر از بهر خواستگاریسوی عجوزه دهر کردند روی یاری
آخر نبود از پیش یک تن به حجله کاریجز از عنا و محنت غیر از بلا و خواری
تن را نبود سودی جان را نماند یاریبا آن همه طلبکار این نسیه لاوصولست
از کوه کوه تقصیر با این همه فراستنی واقف از جزائی نی واقف از سیاست
کرده به خرج دنیا سرمایه کیاستاز آفت خزان ساز زرع عمل حراست
ابلیس وار تعجیل چند از پی ریاستبنما حدر که شیطان در کارها عجولست
در موسم جوانی در روز تندرستیگشتی ز فیض کامل کردی به کار سستی
در شیب تا تو با شاب همبازی نخستیمن بعد بازجویی زین پیش هر چه جستی
تا کی خیال بافی با چند نادرستیکار مآل بینی کار ذوی العقول است
آویز گوش خودساز این پند خوشتر از دراز قول صانع کل ز «الهکم التکاثر»
در «زرتم المقابر» قدری نما تفکرشو کربلایی عشق آزاده باش چون حر
پایان کار خود کن از حال حر تصورجسمت چرا نژند است جانت چرا ملولست
ابن زیاد چون کرد او را به کوفه سرداردر جنگ شاه مظلوم با کوفیان غدار
در هر قدم رسیدی در گوش آن وفادارصورت بشارت خلد صیت برائت نار
هر دم تعجب حر گشتی فزون از این کارغافل که این عنایت از عشق بوالفضولست
در راه کوفه چون گشت ملحق به موکب شاهنزدیکی زبالی بگرفت بر حسین راه
آثار تشنگی یافت در حر شه فلک چاهسیراب کرد او را لشکرش به دلخواه
آری چنین امامی است مصداق رحمه اللههم منتهای مامول هم غایت السئولست
وقت نماز چون گشت حر ازصفای پنهانبا لشگر اقتدا کرد بر مقتداری امکان
پس سوی کوفه کردند روان در آن بیاباندر نینوا رسید از ابن زیاد فرمان
تا راه او ببستند از چار سو ز عدوانآن را که ارث ما در دنیا ز عرض و طولست
چون صبح روز عاشور حر حرب را بپا دیدبن سعد را چو نمرود در جنگ با خدا دید
خود را مصاحب خوف هر لحظه بار جادیداصل بنای دنیا در معرض فنا دید
بنیان وی هدر یافت بنیاد وی هباء دیددانست آخر دهر مکر و فریب گولست
چندی پی تفکر در جیب سر فرو داشتبا عقل در سخن بود با جهل گفتگو داشت
ز آن آتشی که در دل از بار آرزو داشتآخر به خاک افشاند آبی که در سبو داشت
یعنی عدول بنمود از آنچه دل بدو داشتگفتا برات بی‌اصل درمان او نکولست
شد با غلام و فرزند بهر حیات دائمدر درگه حسینی از روی جهد عازم
لیکن بدوچه ره بست روز نخست قائماز قول خود پشیمان از فعل خویش نادم
رو سوی درگهی کرد کز کثرت مکارممیکال را هبوطست جبریل را نزول است
چون بت شکن خلیلی بر عشق نار پویایا همچو پور عمران خائف به طور سینا
بر رفرف محبت معراج قرب جویانازن به خلق ناسوت تازان به عرش اعلی
جبهه بدان دری سود از کثرت تمناکش جبرئیل بی‌اذن ممنوع از دخولست
محرم بقاب قوسین چون بهر التجا شدسرگرم در مناجات با مظهر خدا شد
معشوق عذرخواهی از سبط مصطفی شدگفت ای که از وجودت ملک و ملک بپا شد
اول اگرچه از من بر حضرتت جفا شداز کرده‌های بی‌جا اکنون مرا عدول است
ای دوحه نبوت ای ریشه امامتای کان لطف و احسا ای معدن کرامت
گر از برای تائب باشد ندم علامتاینک منم غریقی در لجه ندامت
گاهی شود که انسان از شیوه لئامتدر حق خود ظلومست در کار خود جهولست
دریای رحمت حق آثار لطف باریچون سوی حر نظر کرد با اشک‌های جاری
سر او فکنده در پیش از فرط شرمساریبگشود باب احسان بر روی وی ز یاری
آری صفات باری دایم ز برد باریاشفاق را مهیا الطاف را شمولست
دادش چو سرخط عفو آن سرمدی نشانهزد از شراره شوق پا تا سرش زبانه
شد اول شهیدان آن فارس یگانهبگرفت رخصت جنگ شد در جدل روانه
از بهر داد سر جوینده بهانهچون با ر بس گرانی کور را بدل حمولست
با کوفیان ندا کرد کی حزب شوم شیطانگیرم حسین نبود سبط نبی به دوران
نزد شما غریب است وارد در این بیابانشمشیر کین کشیدن بی‌جا بروی مهمان
در هیچ دین و مذهب ای خلق نامسلماننه تابع فروع است نی جامع الاصولست
طومار حق‌شناسی گردید تا دمی طیکاین سروری که شاهست بر هر قبیله حی
گشته چه عبد مملوک لایقدر علی شیءره آنچنان به غربت گردیده تنگ بروی
کز تشنگی حریمش نالد زنای چون نیبا آنکه آب عالم مهریه بتول است
این گفت و آشنا کرد مهمیز را به توسنشد غرق قلزم جنگ مانند کوه آهن
تنها نمود بی‌سر سرها نمود بی‌تنآزاد کرد اجساد از قید خود و جوشن
وز داس تبع بنمود کشته ز کشته خرمنگفتی که شیر غضبان با بختی ز لول است
شوق لقای غلمان آخر گرفت تابشوز حوریان جنت از غیب شد خطابش
خود را سبک عنان ساخت پای گیران رکابشیعنی به خاک جا کرد از پشت زین جنابش
آمد به روی بالین دلبند بوترابشآن‌سان‌که فی‌الحقیقه آمال را حصولست
از خاک ره سروی بگرفت در کنارشوز صفحه جبین ساخت پاک از وفا غبارش
مرهم به زخم بنهاد از چشم اشکبارشحر گشت آخر کار بخت خجسته یارش
اول قدم به مقدم بنمود جان نثارشآن را که در فنایش ارواح را حلولست
جانها فدای جانت ای زاده پیمبرتو در بغل گرفتی حر شهید را سر
پس از چه مسلمان بر تو نگشت یاوردر زیر چکمه شمر ای نور چشم حیدر
یک تن نگفت آن روز با کوفیان کافرکاین بی‌گناه مظلوم ریحانه رسولست
ای روی بال جبریل گردیده عرش پیماآخر فتاد جسمت عریان به خاک صحرا
شد زیر خار و خاره پنهان تنت سراپانه مادری که سازد بهرت کفن مهیا
نی‌خواهری که از مهر به قبله‌ات کشد پاجسمت به خاک پامال زیر سم خیولست
هر چند سحر (صامت) در شرع ماجراستسحرحلال شعرم مقبول خاص و عامست
امروز رشته نظم چون در کف نظامستهم‌چشمی جنابش بیرون ز احترامست
اما چه این مسمط فرموده قواستفرمان وی مطاع است احکام و قبولست