گنج

شمارهٔ ۲۳ - مصیبت حضرت امیرالمومنین(ع)

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ن۴۵ بیت
چون وصی و جانشین احمد ختمی مآبکرد از شمشیر بن ملجم محاسن را خضاب
ساخت قلب ماسوی را در عزای خود کبابرهسپار ملک جنت گشت زین دیر خراب
شعله بر جان حسین افروخت چون قلب حسن
ریخت خاک بی‌کسی بر فرق اهل روزگاربا یتیمی کرد زینب را به هجر خود دچار
ام‌کلثوم ستمکش در فغان شد چون هزارروز روشن گشت پیش اهل دین چون شام تار
گلشن عالم شد از درد و محن بیت‌الحزن
شد به جلباب کفن پنهان رخ زیبای اوزینت تابوت چوبین قامت زیبای او
شاه خیبر کن شد آخر در عماری جای اوتا دهند اندر شبستان لحد ماوی او
شد حسن عازم به دفنش با حسین ممتحن
چون به سوی طور سینا ساختند او راروانمجتبی با خامس آل عبا بر سر زنان
شد سوار باوقاری آشکارا و عیانکرد براشان سلام و گفت با حسن بیان
ای حسین وای حسن ای کاشف سرو علن
ای بدن کاندر عماری همچو مهر منجلی استگوئیا جسم علی صهر نبی حق راولی است
واقف اسرار رمز هرخفی و هرجلی استمجتبی فرمود آری این بدن نعش علی است
گفت بگذارید پس دفن تن او را به من
سبط اکبر مجتبی گفت ای سوار مه‌لقاکرده باب ما وصیت پیشوای ماسوا
غیرخضر و جبرئیل اندر حصول مدعانیست لایق به دفن مظهر ذات خدا
گو تو خضری یا که جبریل ای جوان موتمن
آن سوار نیک پی بگرفت از عارض نقابگشت روشن هر دو چشم آن دو شبل بوتراب
از فروغ نور وجه الله یعنی روی باباز تعجب با پدر گفتند کی عالیجناب
العجب ای شمع بزم کردگار ذوالمنن
پیکر تو کرده اندر تخته تابوت جاحود سواره می‌رسی از راه اژ راه وفا
در تبسم گشت و گفت آن معدن سر خدانیست هنگام تعجب چون بود در هر کجا
به رخ هر مختصر حاضر رخ زیبای من
ای کمال لطف یزدان معنی کنز خفاکوکب برج ولایت آفتاب انما
ماه افلاک فتوت قبله اهل وفانامدی بهر چه در بالین شاه کربلا
ای که حاضر وقت موتی بر سر هر مرد و زن
ماند به بسر جسم مجروح حسینت بر زمینبا جوانان بنی‌هاشم ز ظلم مشرکین
اهلبیت و عترتت شد دستگیر مشرکینیا امیرالمومنین درکربلا بنگر ببین
نوخطان را خفته در خون نورسان را در رسن
ساخت ابن سعد بی‌دین خانه دین را خرابیعنی اندر پیش چشم زینب بی‌صبر و تاب
بیکفن انداخت جسم شاهدین در آفتابسر بر آرای بوتراب از خاک بنگر در تراب
آنکه باشد تربتش دارالشفای مرد و زن
یک حسینی از تو بر جا ماند اندر خافقینخولی بی‌دین و ایمان رو سیاه نشاتین
زد سر مهر افسر این شاه بر نوک سنینبهر انگشتر جدا کردند انگشت حسین
بهر بند از بند ببریدند دستش را ز تن
کار را اندر عداوت شمر تا جایی رساندتا که زینب را به روز بی‌کسی در غم نشاند
اسب بر نعش حسینت ابن سعد آخر دواندنی غلط گفتم که در زیر سم توسن نماند
پیکری ناآئی و بر ماتمش پوشی کفن
آتش اندر خیمه گاه شاهدین شد شعله‌وردر بیابانها نگر اطفال خود را در به در
آنی یکی را با جگر این را به دامن بین شرربر کف از جور خطاکاران امت درنگر
اهل بیت خویش را همچون اسیران ختن
خیز دلجویی نماز حالت اهل و عیالوارسی به نماز درد کودکان خردسال
بر سر ایشان بکش دستی پی رفع ملالخامه (صامت) اگر از گفتگو گردید لال
جودیا این داستان بگذار و بگذر زین سخن