گنج

شمارهٔ ۲۰ - در استغاثه به حضرت امام زمان ارواح العالمین له الفداء

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انتست۱۱۴ بیت
ای دل غمگین به حال خویش حیرانی چرا؟با همه جمعیت خاطر پریشانی چرا؟
ز انقلاب عرصه امکان هراسانی چرا؟همچو بوتیمار سر اندر گریبانی چرا؟
غافلی کاین دردهای بی‌دوا درمان تست
ای گرامی امت مرحومه خیرالبشروی ز کتم خیر امه سر فراز دادگر
سوی تسلیم و رضای حق بنه برخاک سرمشکلات دهر را آسان کن و بنما نظر
در «عسی ان تکرهوا شیئاً» که در قرآن توست
گرچه تاخیر اوفتاد عمر از تقاضای جهانتا فتادی در کند فتنه آخر زمان
اینکه بینی منقلب گردید وضع کن فکان«ان بعدالعسریسراً» را کند خاطرنشان
جسم گر کاهیده شد بهر حیات جان تست
در جهان هر وقعه معظم که افتد اتفاقطعم راحت مردمان را تلخ سازد بر مذاق
جان کشد از الفت تن ناله هذا فراقاز فتور هر علامت در ظهور اشتیاق
تاکنون از صدر خلقت یک به یک برهان توست
پیشتر از خلقت آدم ز مزج ماء و طبنکرد تبعید بنی‌جان ایزد از روی زمین
قصه طوفان به عهدٍ نوح شیخ المرسلیندعوی نمرودی و طغیان فرعون لعین
قبل از ابراهیم و موسی شاهد اذعان توست
آن حوادث‌های چرخ علوی و آن اضطرابمنع شیطان ز استراق سمع با تیغ شهاب
و آن علامتهای ارض سفلی و آن انقلابکاتفاق افتاد بعد از بعثت ختمی مآب
این اشارت‌ها بشارات تو از حرمان تست
پس بنا بر این همه اخبار آثار متینعقل قاطع را بود ظنی به نزدیکیقین
کانچه ظاهر گشته در ایران و روم و روس و چینجمله آیات و علامت سماوات و زمین
موجب تسکین قلب و خاطر حیران توست
آنچه فرمود اهل عصمت جمله از راه صفادر علامات ظهور نور ختم اوصیا
آشکارا گشت یک یک از خفا اندر ملاای جناب صاحب الامر از برای التجا
موسم تجدید عهد و بستن پیمان تُست
یا غیاب المستغیثین یا ملاذ المذنبینیا ملاذ العابدین یابن هداه المهتدین
یا سلیل عتره الاطهار فخرالراشدینممتلی از فرط جور و ظلم شد روی زمین
وقت بسط عدل و عون و یاری و احسان توست
رفع ید فرموده ای ذوالید ذوالاقتدارملک خود را کرده در دست دشمن واگذار
اهرمنها گشته بر تخت سلیمان برقرارجهد کن ای وارث ارث علی با ذوالفقار
عرصه گیتی مهیای تو و جولان تست
هرج و مرج بی‌حساب عالم امکان ببینکشتی اسلام را در معرض طوفان ببین
شرع را بی‌رونق و بازیچه طفلان ببینعلم را کاسد متاع فضل در نقصان ببین
وقت ابراز جلال و جاه و عز و شان تُست
لشگر شیطان مسخر کرد دنیا را تمامروز و شب دارد به تخریب شریعت اهتمام
سلب گردیده ز اهل علم فر و احتراماکل و شرب اهل عالم جمله شد غصب و حرام
از پی اصلاح دنیا موسم دیوان توست
ای بنای موسوی را بانی از حکم خدادر تزلزل بین ز زلزال فتن ارض و سما
بیم ویرانی است در ارکان ملک ماسویدهر را تجدید کن ای شبل شاه لافتی
چون همه ملک و ملک امروز در فرمان توست
ای نگهدار زمین وای قوام آسماندادخواهی کن برای دوستان از دشمنان
دوستان را همچو سبطی بین ذلیل قبطیانپیشکش بننموده حاضر دوستان بهر تو جان
با همه ناقابلی گر قابل قربان تُوست
ای پناه بی‌پناهان امت فخر اممشد سراپا پایمال زحمت و جور و رستم
ای تراب مقدمت فرق جهان از بیش و کماز برای دادخواهی رنجه کن یک دم قدم
دست ما ای دستگیر خلق بر دامان تست
ای ولی حق به حق ایزد یکتا قسمبر محمد شهسوار لیله الاسری قسم
بر امیرالمومنین اول امام ما قسمسرورا شاها به حق حضرت زهرا قسم
جلوه فرما که دهر از شش جهت میدان تست
ای شهنشاه بلند افسر به حق مجتبیحرمت خون حسین وجد تو زین العبا
حق جاه باقر و صادق به موسی و رضابر تقی و بر نقی و عسکری مقتدا
وقت یاری کردن دین نصرت ایمان تست
گردن ما شد ذلیل ذلت ذل و رقابکفر شد روپوش ایمان ون سحاب آفتاب
رخ ز ما ای آفتاب لطف و احسان بر متابسرگذشت ما اگر خواهی ز سربگذشت آب
کار ما محتاج لطف وجود بی‌پایان توست
اجنبی بنمود بر پا بیرق عدوان کجقبله توحید را تثلیثیان کردند کج
مضطرب شد از چلیپا حرمت احرام حجبا معزالمسلمین افتح لنا باب الفرج
چاره این دردها در حیط امکان تست
زان جسارتها که در ملک خراسان کرد روسبر مزار فائض الانوار شاه ارض طوس
گرچه نبود نقص یزدان جنگ نمرود عبوسلیک ننمایی تلافی گر از آن قوم مجوس
در بر ظاهرپرستان مایه نقصان تست
زینهمه تالان و قتل و غارت و فسق و فجورکاتفاق افتاد از این خلق مختالافخور
دادخواهی کن ز لطف ای مظهر ذات غفوراین بلای عام را بیرون کن از دارالسرور
تا سمند قدرت و شوکن به زیر ران توست
صدمه قحط و غلا پشت محبان را شکستشسته‌اند از مال و جان خویشتن یکباره دست
فتنه یک مشت شیطان طنیت دنیاپرستتار و پود رونق دنیا و دین از هم گسست
زن بهم این دوره را تا نوبت دوران توست
خسروا فعل بد ما گشته دامنگیر مازشتی اعمال کرد این آب‌ها در شیر ما
خود بخود کردیم و بی‌حاصل بود تدبیر ماعفو کن ای معدن عفو و عطا تقصیر ما
کن خیال اینکه جان ما بلا گردان تُست
یک طرف ناایمنی از چشم ما بربوده خوابیک طرف بر روی ما سد گشته راه نان و آب
ای سلیل بوتراب ای زاده ختمی مآباینکه کاری نیست مار او ارهنی زین عذاب
ما سوی اندر سر خوان عطا مهمان توست
هر کجا باشد گلستانی به گلزار جهانصدهزاران خار پای هر گلی دارد مکان
خار را از بهر گل جا می‌دهد در بوستانآبیاری بهر گل از خارساز دباغیان
خسروا این خارها هم رونق بستان تست
از برای جلب نفع خویش جمعی بی‌ادباز خدا بیگانه‌های خود سر دنیاطلب
غرق اندر خون و مال خلق گشته روز و شباین ریاست پیشگان را ای شه والانسب
درد سر بهر دم شمشیر سر افشان توست
می‌گذاری تابکی بهر اجابت دست پیشکن خراب ارکان ظلم ظالمان کفر کیش
سینه ما را مکن زین بیشتر از غصه ریشچشم ما بهر خدا روشن کن از دیدار خویش
دیده‌ها در انتظار طلعت تابان توست
نیست ما را غیر شرم و خجلت از جرم و گناهتیره شد روز خفید جمله از روی سیاه
عفو عام خویش را نمای شاهد عذرخواهجا به تخت جاه کن ای یوسف کنعان ز چاه
گرچه دنیا از وفور معصیت زندان توست
تا کی ای بثر معطل چندای قصر می‌شدبرکشد چون لوط خلقی از سیاه و از سفید
سوی تو فریاد «او آوی الی رکن شدید»طول غیبت را به دل بر مطلع شمس امید
کن ز یاری چون زمان یاری یاران تست
دشمن بی‌دین به ما تا چند استهزا کند؟خنده و سخریه ازلامذهبی بر ما کند؟
هستیت را ای مسیح خضر دم حاشا کندموش کور انکار ضوء بیضه بر بیضا کند
وقت اعلان و صلاحی دعوت پنهان توست
قصه دجال را هستی اگر در انتظارهرطرف دجالها گردیده ظاهر صدهزار
ای شه دجال کش دست یداللهی برآرناسزای جمله را یک یک گذاردی در کنار
چون سر هر سرکشی گوی خم چوگان تُوست
دشمنی چندان جهان با آل پیغمبر نمودتا حسین جد تو را در کربلا بی‌سر نمود
چون به روی نعش او جا زینب مضطر نمودتا مدینه رو به پیغمبر به چشم تر نمود
کاین تن غلطیده در خون گوهر غلطان تُست
یا رسول الله ای جد گرام تاجداراز مدینه در زمین کربلا بنما گذار
روزی نقش نور عین خود به چشم اشکباراین تن صدپاره مجروه بی‌دفن و مزار
جسم صد چاک حسین تشنه عریان است
لاله بستان زهرا سرو باغ بوتراببی‌کفن غلطان به خون عطشان لب دریای آب
زیر تیغ شمر بهر آب دارد اضطرابکام خشکش را ز آبی ترکن از راه ثواب
این غریب آخر حسین بی‌کس عطشان توست
گوشوار عرش اندر فرش ماوا کرده استخاک را از نور خود چون طور سینا کرده است
کربلا را طور انوار تجلی کرده استاین تنصدپاره کاندر این زمان جا کرده است
آفتاب چرخ عزت کوکب رخشان تست
بین سر بی‌چادر اهل عیال خویشتنپیش چشم مردم نامحرم و هر انجمن
همچو نیلوفور بود نیلی ز سیلی از محنروی گلگون سکینه ای رسول ذوالمنن
آخر این نورس مضطرب ویلان تُست
این سر ی کاندر سنان چون ماه نو تابان بودبر سر نی همچو خورشید فلک درخشان بود
ورد یاقوت لب او خواندن قرآن بودچشم او خیره به سوی خواهر و طفلان بود
زینب آغوش زهرا جان من جانان من
ای امام ابن الامام ابن الامام ابن الامامرهنمای دین و دنیا مهدی والامقام
(صامت) اندر کهف عون نصرت لطف مدامبا جناب حاج میرزامهدی اندر صبح و شام
منتظر بهر بروز جاه جاویدان توست