گنج

شمارهٔ ۱۹ - در مدح حضرت امام حسن عسکری(ع)

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: اح۷۵ بیت
چون به سعادت نمود ساقی فرخنده فالساغر عیش بهار به هر طرف مال مال
سلسله خرمی یافت ره اتصالمحول الحول داد زمانه را حسن حال
منشی ایام کرد طی سجل ملالدر جریان شد چو سیل جوی ز اقدام راح
تربیتی تازه کرد فیض صبا چون شمالز صفحه باغ و راغ ز لون نل و جبال
به قاف عنقا گریخت حزب کلال و ملالکرد به این المفر سوی عدم ارتحال
جنود فصل شتاء ز صدمه گوشمالز میمنه میسره صفوف و قلب و جناح
اریکه سلطنت چو د نصیب بهارتاجگذاری بوی گشت همی بر قرار
گرفت باج و خراج ز کاج و عاج و چنارتحتها الانهار برد جهت کیهان بکار
یک‌دوسه روزی چو دید به خویشکار استواردفتر آمال را داد ز نخوت و شاح
رویه افتخار داد ز نو اعتلانهاد اندر طبق ز اختفاف بر ملا
به چار سوی جهان متاع ز و علاچو دید خورشید بخت ز بخت یاری هلا
نمود از مهر چهر شروع در انجلاچیره به مغزش غرور شد از هبوط ریاح
هادم لذات دهر که با کریم ولئیمبه تنگ چشمی سمر بود ز عده قدیم
به غیر یزدان که اوست به کل شیء علیمهر که بود هر چه هست ز خصم و یار ندیم
کنند بذل و هوان طرفه عینا مقیم«کان لعاداته عند حصول النجا»
به دفع جیش ربیع به جنگ انگیختهساخت علم صیف را به سیف آویخته
به قهر بنموده خوی ز مهر بگسیختهاساس نظم بهار زهم فرو ریخته
غبار حذلان نمود به فرق وی ریختهقرار را بر فرار نمود با افتضاح
آری چون شاه گشت فاقد دیهیم وگاهمملکتش شد ز دست ماند سرش بی‌کلاه
روز رعیت شود ز بی‌پناهی سیاهفتنه در آن مملکت کند ز هر گوشه راه
گردد یکباره دور شود به کلی تباهشامش از احتشام صبحش از اصطباح
نفوذ جیر تمور سوخت دل باغ رابه لاله تا حشر ساخت وقف جگر داغ را
کرد بسم سموم سرمه صفت راغ راکوره حداد کرد دکه صباغ را
به جای بلبل بداد جا زغن و زاغ رانوای صلصل عویل ناله قمری نیاح
ز شبنم سبزه زار چو عود برخاست دودبجو بیاران شد آب آتش ذات الوقود
رفت گل و سرورا لطف خدود و قدودرو به فلک شد فراز سوی سمک شد فرود
بوی طعام از لحوم دود کباب از جلوداز سورت احتراق ز شدت اجتراح
نداری ای روزگار مروت اندر نهادز چشم تنگت فغان ز قلب سنگ تو داد
ریشه بستان دهر ز تیشه‌های فسادرساندی آخر به آب دادی یک جا بباد
برم به شکوه مگر داد تو را از ودادبه نزد دارای دین جهان رشد و صلاح
ماه قریشی نژاد شاه لقب عسکرینتیجه فاطمی ذخیره حیدری
راغی مرغای شرع داعی دین پروریحارث حکم اله وارث پیغمبری
مظاهر واجبی معالم داوریمدرک فیض و کمال ذلک فوز فلاح
والد سلطان عصر باب امام زماندافع بغی و فساد رافع ذل و هو ان
فلزم احسان وجود کشتی امن و امانز امر و نهیش بپا عوالم کن فکان
مهرش با جان قربن روحش در تن روانمکان بذل و نوال معدن جود و سماح
به جز خدایی که هست قیوماً لا ینامبر بقه طاعش مطیع از خاص و عام
به خاک وی در سجود به نزد وی در قیامنمود مالایری چه ما یرای ازدحام
در گردن طوق طوع کرده از وی تمامبرای ذل رقاب ز روی خفض جناح
بطور عز و شرف کلیم حیران اوستبطور الیاس و خضر زنده به احسان اوست
به قصر اجلال وی که عرش میدان اوستستاده کروبیان محو و نثا خوان اوست
جناب روح‌الامین همیشه دربان اوستمصبحاً بالماسه ملبیاً بالصباح
غضب خلافت چه کرد به عصر وی معتمدباخت مدامی بوی نزد نفاق و حسد
بهر به روز جلال به شوکت لاتعدبا حسن بن علی(ع) مظهر ذات احد
روزی با خیل خویش زیاده از حد وعدبرون شد از سامره کلا اشکی الصلاح
ستاد فرعون وار مقابل کردگارنمود نمرود سان طغیان را آشکار
اعظم تلی رفیع به دشت بد پایدارپایه به گاو زمین سر به فلک استوار
حکم بلشگر نمود دشمن پروردگاربرای تخریب تل ز روی هزل و مزاح
به طرفه العین داد لشگر آن بد عملریشه او را به آب به حکم ننگ ملل
هر یک یک دامنی بردند از خاک تلقاعاً صف صف نمود تل را از آن محل
نزد ولی اله داد ز کبر آن دغلبه قلب خویش انجلا به صدر خود انشراح
قلزم بحر خدا سبط رسول عربز کبر آن خیره سر ز فخر آن بی‌ادب
ز فرط غیرت فشرد لب مبارک به لبیعنی کای خودپرست کافر دنیاطلب
ز بی تمیزی تمیز نداده از روز و شببه مال چشم و ببین فرق نکاح از سفاح
سپس دو انگشت خود گشود فخر بشرحزب خدایی نمود به معتمد جلوه‌گر
ز شش جهت از ملک لشگر بی‌حد و مرز آسمان و زمین ز پیش رو پشت‌سر
کرده چپ و راست را پر سپه دادگرهمه مهیای نصر مصمم اقتراح
در عراق انفعال دشمن حق شد غریقچو لشگر ابرهه ز جنگ بیت‌العتیق
از خفقان نفس سینه وی گشت ضیقبر قلبش اوفتاد شرار نارالحریق
انکر الاصوات را داد نشان ازنهیقکشید دم را به دم چو کلب اندر نباح
ایا شه ذوالحشم ممکن واجب مقامبودی در کربلا کاش بدین احتشام
به روی نعش حسین پادشه تشنه کامدمی که از هر طرف شد بسرش ازدحام
کوفی خونخوار کرد چو سنگدلهای شامبه قتل وی اجتماع به خون وی استباح
ز داغ اکبر دلش ز یک طرف داغدارزخم سنان یک طرف فکنده او را زکار
تاب عطش بر تنش زده ز یکسو شراردر نظرش موج زن آب روان خوشگوار
فرات بهر چه روی ندانم ای روزگاربه شاه دین شد حرام به دشمن وی مباح
به خلد خیرالنساء پسر پسر می‌کنددو چشم خود را به خلد ز گریه تر می‌کند
بهر حسینش ز سر آب گذر می‌کندحریم او را اسیرهر که نظر می‌کند
به جان شرر می‌زند به سنگ اثر می‌کنداز صیحه کودکان ز شیهه ذوالجناح
تنی که پرورده بود به دوش فخر اممتنی که در عهد مهد به عرش شد محترم
ز داغ وی عاقبت عرش برین گشت خمیک جا شد پایمال ز سم اسب ستم
یسکو شد ریز ریز ز فرق سر تا قدمز ضرب سنگ و عضا به زخم سیف ور ماح
خواهر غمخوار او نوحه کن و سینه‌زنبه شهرها شد روان به رنج و درد و محن
اسیر هر نابکار شهیر هر انجمنسلطان المادحین به یادگار ز من
نمود این جامه را طلب بوجه حسن(صامت) بنمود ختم به نامش از افتتاح