گنج

شمارهٔ ۲۱ - توجه امام(ع) به سوی کربلا

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: ان۴۵ بیت
هلال ذی الحجه باز طلوع کرد از سپهربه سطح غبرا فزود فروغ از مهر چهر
نشان اضداد داد ره وفا رسم مهرچو عهد نوشیروان چو عصر بوذرجمهور
بشارت عدل یافت ز مقدم وی جهان
به بذل انعام عام مهیمن ذوالنعمبه امت مصطفی که هست خیرالامم
قدیم عزوجل گشود باب کرمبه دعوت خلق داد صلای عام از حرم
بخوان احسان او جهان شده میهمان
چو حب محبوب ساخت حبیب را فانیشکند نخست امتحان بهسخت پیمانیش
طلب کند جان و مال برای قربانیشاگر به تن چیره گشت غم گرانجانیتش
ز دوری بزم قرب به غم شود تو امان
به نار خلت چو کرد خلیل را ارجمندبه حکم برداً سلام شد عاقبت سربلند
سپس بذبح پسر گرفت تیغ و کمندبه حلق فرزند تیغ گذاشت بی‌چون و چند
د از ظهور بدا فدا برایش عیان
ذبیح را گر که بود نثار جان فرض عینو یا ز ایثار سر به گردنش بود دین
به حکم میراث شد فدا نصیب حسینادا کند تا که دین شهنشه مشرقین
به جانب کعبه گشت ز ملک یثرب روان
در آن مقام شریف به امر رب جلیلنمود ادراک قرب ز خدمتش جبرئیل
ز بیعتش خلق را به سوی حق شد دلیلذبیح آل عبا سلیل نسل جلیل
برای حج وداع ببست احرام جان
چه شد بوی کار تنگ ز دشمنان دغلبه عمره حج را نمود امام عادل به دل
کفن شد احرام وی ز سرنوشت ازلبه کربلا کرد جا محل شده زان محل
عروج کرد آنجناب به دوره لامکان
چو گشت میقات گاه برای او کربلابرید پیوند مهر ز الفت ماسوا
به عهد روز الست ز روی صدق و صفابه شوق قربان نمود خلیل سان در منا
چو اصغری شیر خوار چو اکبری نوجوان
عطش گر آن شاه را از کف عنان میر بودویا زمین و زمان شد به چشمش چه دود
ز دادن جان و سر به شوق خود می‌فزودبه زیر شمشیر شمر نمود حق را سجود
که خالص آمد برون ز بوته امتحان
ز زین چو اندر زمین عزیز ذوالمن فتادقلم ز طغیان ظلم به دست دشمن فتاد
علاج زخم تنش به سم توسن فتادتن وی از سر جدا سر وی از تن فتاد
تنش به روی زمین سرش بنوک سنان
سری که بودش مدام به سروران سرورینمود خولی به نی ز خصلت کافری
به خاک مطبخ نهاد رخ مه خاورینمود سرآت ذات ز جهل خاکستری
عجب گرفت احترام ز میهمان میزبان
عزیز زهرا حسین تجمل و جاه داشتز مکه چونبست بار جلال دلخواه داشت
جنیبت خاص در جلو به همراه داشتچو حضرتش احتراز ز ما سوی‌الله داشت
ز جملگی شست دست به راه حق رایگان
چگونه انصاف بود ایا سپهر دو رنگکه بر حریم حسین چنان شود کار تنگ
که عاقبت کوفیان گذشته از نام و ننگبه عترت مصطفی(ص) چو بنگان فرنگ
پی تصدیق دهند به کوفه خرماونان
چنان شدند عترتش به کوفه بی‌احترامکه سر برهنه شدند روان به بازار شام
نظاره‌گر مرد و زن به هر طرف خاص و عامگهی به ویرانه جا گهی به زندان مقام
چو طایر بسته پر چو مرغ بی‌آشیان
به چشم زینب جهان سیاه شد همچو شبدمی که دید آشنا به طشت زد از غضب
ز قهر چوب یزید به راس شاه عربنهاد مهر سکوت ز غم چون (صامت) به لب
که طاقتش طاق شد ز شرح این داستان