بخش ۹۸ - قطعه
در آن روز وداع آن ماه خوبانلب بر لب من بنهاد نرمک
ز روی حسرت او با من همی گفت:هذا فراق بینی و بینک
همه شب با دو تن افسر در آن دشتتماشا را بدان مهتاب میگشت
طوافی گرد آب و سبزه میکردز ناگه ره بدان منزل درآورد
به یک منزل دو مه را دید با همنشسته هر دو چون بلقیس با جم
نوای چنگ و بانگ رود بشنودبدان فرخ مقام آهنگ فرمود
در آن مهتاب خرم بود خورشیدنشسته چون گلی در سایه بید
چو مادر را بدید از دور بشناختصنم خود را به بیدستان درانداخت
به دستان چون فلک نقشی عیان کردبه بیدستان چو گل خود را نهان کرد
زمانه قاطع عیش است و شادینمیخواهد به غیر از نامرادی