بخش ۹۷ - دوبیتی
از دیده دلم روز وداعش نگران شدبا قافله اشک دَراُفتاد و روان شد
ای جان کم از او گیر برو با غم او باشدل رفت و همه روزه در آن مینتوان شد
جوابش داد جم کای مایه نازطراز خوبی و پیرایه ناز
تن و جان کردهام وقف هوایتسرم بادا فدای خاک پایت
سر من گرنه سودای تو ورزدسر وارون سودایی چه ارزد!
ز شمعت شعلهای در هر که گیردچراغ روشنش هرگز نمیرد
ز جان و تن که بنیادیست بس سستمراد من تویی و صحبت تست
تنم خاک است و، باد این جانِ دردچه برخیزد ز خاک و باد جز گرد؟
به اقبالت نمی اندیشم از کسمرا از هجر تست اندیشه و بس
مرا با غمزه این دل میخراشدچه باک از زخم تیغ و تیر باشد!
چو خواهم طاق ابروی تو دیدنچرا باید کمان باری کشیدن
ز بهر آن زنم بر تیغ جان راز عشق آن شوم قربان کمان را
درین ره از هوا سر میزنم مناگر سر مینهم خونم به گردن
فلک با عاشقان دایم به کین استچه شاید کرد چون خویَش چنین است!
فلک تا تیغِ خور خواهد کشیدنعزیزان را ز هم خواهد بریدن
ملک میگفت و آب از دیده میراندبر او این قطعه همچون آب میخواند