بخش ۹۶ - غزل
شادی آمد از درون امشب که هان جان میرسدجان به استقبال شد بیرون که جانان میرسد
یار چون گیسو کشان در پای یار آمد ز درمژده ای دل کان شب سودا به پایان میرسد
خوش بخند ای دل که اینک صبح خندان میدمدخوش برقص ای ذره کاینک مهر رخشان میرسد
پریشان و سر و جان داده بر بادچو زلف آمد ملک بر پایش افتاد
گل خندان به زیر پر گرفتشگشاد آغوش و خوش در بر گرفتش
نشستند آن دو نازک یار با همبر آن گلزار روح افزا چو شبنم
بپرسیدند هر دو یکدگر راببوسیدند بادام و شکر را
خوشا آن هر دو معشوق موافقکه بنشینند با هم چون دو عاشق
به مژگان گفته با هم هر دو صد رازبه ابرو کرده با هم هر دو صد ناز
ملک را گفت: «ای روی تو روزمبه شام آورده روز دلفروزم
مده بر عکس خورشید ای گل اندامسپاه حسن چون مه عرض بر شام
رخ فرخ چرا میتابی از رومبه عزم بام صبحم را مکن شوم
ندانم تا کی ای عمر گداریچنین تن در سفر فرسوده داری
چو مه روز و شب ای زرین شمایلچه تن میکاهی از قطع منازل؟
مه و خور گرچه در بر داری از منندیدی هیچ برخورداری از من
تو چون زلف ار نبودی فتنه بر رومچرا گشتی چنین سرگشته در روم
ز حلوایم بجز دودی ندیدیزیانها کردی و سودی ندیدی»
بگفت این و سرشک از دیده افشاندروان این مطلع موزون فرو خواند: