بخش ۹۳ - لشکر کشی جمشید از روم به شام
زدند از شهر گردان خیمه بر دشتزمین از خیمه همچون آسمان گشت
هنرمندان ز کین دلها پر از خونز تن کردند ساز بزم بیرون
ز هر سو لشکری آمد به انبوهتو گفتی گشت بر صحرا روان کوه
برون از شهر دشتی بود دلکشچو گلزار جوانی خرم و خَوش
چو روی جم در آن گلها شکفتهچو چشم آهوان بر لاله خفته
میان یاسمین و نسترن دربلورین برکه ای چون حوض کوثر
ز هر سویی روان نالنده رودیبرو گوینده هر مرغی سرودی
گلش صد بار لعل افکنده بر همنمی آمد لبش از خنده بر هم
هوایش عقد پروین دانه میکردمعنبر زلف سنبل شانه میکرد
چنار و گل ز ابرش آب جُستهبه آب ابر دست و روی شسته
چو پیری زاده از مادر شکوفهزبان بنهانده سوسن در شکوفه
دل گل چون دماغ پور سینادرختان چون درخت طور سینا
چمن از سایه بید و گلِ بانکشیده سایبانها گرد بستان
به سروی این غزل میخواند بلبلسحرگه در مَقام راست با گل: