بخش ۹۲ - بازگشتن شادیشاه به شام
حکایت را بدین پیدا شد انجامسحرگه کرد شادی روی در شام
ملک جمشید را افسر طلب کردحکایتهای شادی شه درآورد
ملک را گفت: «شادی رفت در شامنمی دانم که چون باشد سرانجام
ندانم کو کشد لشکر برین بومز شادی عکس گردد کشور روم
ملک برخواست گفت: «ای بر سران شاهز ماهی باد محکوم تو تا ماه
اگر فرمان دهد فرمانده رومروم سازم بر ایشان شام را شوم
همی تا بر تو شام آرد عدو بامروم از روم و صبحش را کنم شام»
بدین معنی ملک فصلی بپرداختکه از شادی سر افسر برافراخت
بدو گفت: « آفرین بر گوهر نیک!قوی مردانه میگویی سخن، لیک
ز گفتار تهی کاری نیایدبه گفتار اندرون کردار باید
اگر زین عهد و پیمان برنگردیبه جای آورده باشی شرط مردی
ترا قیصر ز گردون بگذرانددهد دختر به خورشیدت رساند»
به دارای جهان جم خورد سوگندکه : «تا جان و تنم را هست پیوند
من از فرمان قیصر برنگردماگر زین قول برگردم، نه مردم
بباشم در رهش تا زنده باشمبدین در کمترینش بنده باشم»
چو بشنید آن سخن برخاست آن سروبه پیش قیصر آمد راست آن سرو
بدادش مژده از گفتار جمشیدشهنشه شاد شد از کار جمشید
اشارت کرد از آن پس رومیان راکه: « در بندید بهر کین میان را»