بخش ۸۹ - ستایش قیصر از دلاوری جمشید
فرستاد افسر و خورشید را خواندبرِ خود چون مه و خورشید بنشاند
حدیث صیدگاه و شیر و جمشیدحکایت کرد یک یک پیش خورشید
بدو گفت این پسر خسرو نژادستکه خسرو سیرت و خسرو نهاد است
رخش آیینه آیین شاهی استز سر تا پا همه فرّ الهی است
مرا مرد هنر پرورد بایدز شخص بی هنر کاری نیاید
کنون در کار شادی من حزینمغمی در دل نمیآید جز اینم
عیار گوهرش گرچه درست استولی یکبارگی در کار سست است
به هر بابی که کردم آزمایشندیدم یک سر مو زو گشایش
ز جاه و گوهر ارچه با نصیب استولی در کار چون تیغ خطیب است
خرد تیغ خطیبش میشماردکه قطعاً هیچ بُرّایی ندارد
چو بشنید این فسانه افسر از جفتبدو کرد آفرین از مهر و پس گفت:
«بدان، شاها حقیقت کان جوانمردکه دیدهست او بسی گرم و بسی سرد
به پیش من کنون عین الیقین استکه نور دیده فغفور چین است
هوای خدمت درگاه قیصربر آوردش ز تخت و تاج و کشور
نشاط پایهٔ تخت خداوندچو یاقوتش ز جای خویش برکند»