بخش ۸۸ - نجات دادن جمشید ، قیصر را از مرگ
چو این شهباز زرین بال خاورپرید اندر هوا با رشتهٔ زر
هزاران زاغ زرین زنگله سازبه سوی باختر کردند پرواز
به صحرا رفت لشکر فوج بر فوجز یوز و باز و شاهین دشت زد موج
سوی نخجبیرگه رفتند تازانرها کردند بازان را به غازان
چو یوز او رسن بگشادی از طوقغزاله طوق دارش گشتی از شوق
هژبری ناگهان برخاست از دشتکه شیر از هیبتش روباه می گشت
دو چشمش چون دو در در عین برزخدهان و سر چو چاه ویل و دوزخ
چو دندان گرازش بود دندانچو تیغ تیز روز رزم خندان
خروشید از سر تندی چو تندرخروشان رفت سوی اسب قیصر
جهان سالار جم از دور چون دیدکه شیر آمد، چو کوه از جا بجنبید
براق گرم رو را راند چون میغببارید از هوا بر شیر نر تیغ
هژبر جنگجو یازید چنگالگرفت اسب شهنشه را سر و یال
چو شیر انداخت مرکب کرد آهنگبه سوی شاه و بر شه کار شد تنگ
ملک جمشید ازین معنی برآشفتعقابی کرد با زاغ کمان جفت
خدنگ چارپر زد بر دل شیرخدنگش خورد و گشت از جان خود سیر
به تیری چون ملک شیری چنان کُشتز هازه خاست از چرخ کمان پشت
ز چنگال اجل قیصر امان یافتز زخم ناوک جمشید جان یافت
روان قیصر سوی جمشید تازیدبیامد دست و بازویش بنازید
چو قیصر چشم زخمی آنچنان یافتعنان از صیدگه بر بارگه تافت