بخش ۸۷ - غزل
باد صبا به گرد سمندش نمیرسدسرو سهی به قد بلندش نمیرسد
بر مَه شکسته طرف کلاه است ازین سبباز چشم آفتاب گزندش نمیرسد
گرد سمند او به فلک نمیرسد ولیخنگ فلک به گرد سمندش نمیرسد
پایم به بند زلف گرفتار کرده استدردا که دست بنده به بندش نمیرسد
به هر گردی که می انگیخت جمشیدبرآوردی غبار از جان خورشید
به هر گامی که اسبش برگرفتیز اشک آن خاک در گوهر گرفتی
صنم گلگون سرشک از دیده افشاندملک شبدیز را چون باد میراند
ملک گوی از همه کس بیش میبردبه هر صنعت که بود از پیش میبرد
غریو اهل روم و شام برخاستملک چوگان فکند و نیزه را خواست
در آمد خوش به طرد و عکس کردنبه طرد بدسگال و عکس دشمن
سِماک رامح از بالای افلاکز غیرت نیزه را انداخت بر خاک
هزاران حلقه همچون زلف جانانز چوگان کرد در میدان پریشان
ز پشت بادپا چون باد در تکبه رُمح آن حلقهها بِرْبود یَک یَک
بر او شاهنشه از جان آفرین کردثنای قدرتِ جانآفرین کرد
به پیروزی ز میدان باز گشتندهمان با نای و نی دمساز گشتند