بخش ۸۶ - هنرنمائی جمشید و شادیشاه در حضور خورشید و افسر
چو خورشید فلک برداشت از چینمی یاقوتی اندر جام زرین
ملک در گفت و گوی عزم میدانسر زلف سیه را ساخت چوگان
سر بدخواه در چوگان فکندهز غبغب گوی در میدان فکنده
به نزد قیصر آمد شاد و خرمزمین بوسید کای سالار عالم
شنیدهستم که شادی شهسوار استبه میدان نیز مرد کارزار است
چو در میدان سواری مینمایدز مردان گوی مردی میرباید
چو در مجلس نشد دیروز پیروزبه میدان کرد باید میل امروز
به میدان ارادت اسب تازیمبه چوگان سعادت گوی بازیم
توان بودن که این چابک سواریخلاصی بخشدش زآن شرمساری
ملک بر پشت پران باد پاییچو شاهینی مطوس بر همایی
به کف چوگان از زر چون هلالیمه و خورشید را خوش اتصالی
چو زلف خود فرس بر ماه میتاختبه چوگان گوی با خورشید میباخت
از آن جانب درآمد خسرو شامشد از گرد سپه گیتی سیه فام
هزاران مرد چوگان باز شامیروان در موکب از بهر غلامی
ز دُرّ و لعل بر سر نیم تاجیکه میارزید هر لعلش خراجی
چو مه بر ادهم شامی نشستهمیانبندی ز زر چون چرخ بسته
چو مشکین زلف چوگانیش بر دوشبه هر جانب هزارش حلقه در گوش
خبر بردند نزدیکان به افسرکه با جمشید شادیشاه و قیصر
به میدان گوی خواهد باخت امروزفرس بر ماه خواهد تاخت امروز
برون از شهر قصری داشت قیصرکه بودش صحن میدان در برابر
ز ایوان افسر و خورشید عذرابرون رفتند بر عزم تماشا
بر آن قصر بهشت آیین نشستندنظر بر منظر جمشید بستند
دو ماه مهر طالع چون ستارههمی کردند در میدان نظاره
بر آمد از ره میدان رواروز چوگانها هوا شد پر مه نو
ز هر جانب خروش نای برخاستزمین چون آسمان از جای برخاست
سران اسباب میدان ساز کردندهمایون چتر شاهی باز کردند
ملک شادی شد اول اسب در تاختبه چوگان جلادت گوی میباخت
گه از چپ گوی میزد گاه از راستز سرداران قیصر مرد میخواست
ملک از جا بُراق جم برانگیختزمین و آسمان را در هم آویخت
به چوگان گوی میبرد از مقابلچو مه رویان به زلف، از عاشقان دل
ز پی چندان که شادی میدوانیدبجز گرد براق جم نمیدید
به شادی باز کرد آن نیک پی رویچو اقبال و سعادت همرهش گوی
سیه رو ماند شادی بر سر راهنمییارست رفتن در پی شاه
چو خورشید آن قد و شکل و شمایلبدید، این بیتها میخواند در دل: