گنج

بخش ۸۵

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۶۷ بیت
می اندر جام زر چون زهره در ثورقدح چون انجم و سیاره در دور
به زانو آمدی هر دم چمانهنهادی چون قدح جان در میانه
نشسته چنگ بر یاد خوش دوستاز آن، شادی نمی‌گنجید در پوست
ضعیف و ناتوان ز آنسان که گر بادزدی بر وی زدی صد بانگ و فریاد
نشسته رود زن در کف چغانهزدی بر آب هر دم صد ترانه
به هر نوبت که بشنودی سرودشفرستادی ز چشمان جم درودش
چو دم دادی مغنی ارغنون راگشادی از دل جم جوی خون را
به زیر لب چو ساغر خنده می‌کرددل جم در درون خونابه می‌خَورد
ملک جمشید بر پای ایستادهبه قیصر چشم و گوش و هوش داده
زمانی در ندیمی داد دادیسر دُرْجِ لطایف برگشادی
گهی با ساقیان دمساز بودیگهی با مطربان انباز بودی
میان شامیان از شام تا روزچو شمع از پای ننشست آن دل افروز
چو از تاریک شب بگذشت پاسیز مِیْ قیصر لبالب خواست کاسی
به شادی‌شاه داد آن جام روشنز مستی، شاه نتوانست خَوردن
ملک را گفت شادی‌شاه مست استبه جامی باده کارش بار بسته است
ز گنجور افسر عزت گهر جویمرصع جامه و زرین کمر جوی
درآوردند خلعتها در آغوشز یک سو شاه را بردند بر دوش
شه آن تاج و کمر جمشید را دادامید شاه روز امید را داد
ملک سرمست و شاد آمد به گلشنبه خلعتهای دامادی مزین
نشست و پیش خود مهراب را خواندحدیث رفته با او باز می‌راند
بدو مهراب گفت ای شاهزادهبه شادی شد در دولت گشاده
میی خوردی که آن مشکین ختام استهنیئاً لک ترا این مِیْ تمام است
دگر کاین جامه کو پوشید در تونباشد سر این پوشیده بر تو
از آن جام می و این جامهٔ تنچو می شد دولت و کار تو روشن
چو شاه چین ز مشرق رایت افراختسپاه شام قیری پرچم انداخت
ملک در بارگاه قیصر آمدحدیث مجلس دوشین برآمد
سخن زافتادن شهزاده برخاستملک جمشید عذر لنگ می‌خواست
که در مرد افکنی مِیْ بر سر آیدکسی با می به مردی برنیاید
اگر با مِیْ کند شیری دلیریدر آخر می‌نماید شیر گیری
هر آنکس کو کند با باده هستیدر آخر سر نهد در پای مستی
هنوز آن شه غریب است اندرین بومنمی‌داند طریق و عادت روم
یقین دانم که امروز از خجالتبود بر خاطرش گرد ملالت
به ساقی گفت شاهنشه دگر بارکه خیز از می بیارا گلشن یار
رواق دیده از می ساز گلشنهوای خانه دار از جام روشن
ز می ساقی چنان بزمی بیاراستکه از بزم جنان فریاد برخاست
ملک را خاست میل دوستکانیز ساقی خواست آب زندگانی
به بزم آورد ساقی کشتی میچو دریا غوطه خوردی در دل وی
نهاد آن جام را بر دست جمشیدز شادی خورد جم بر یاد خورشید
از آن دریا نمی نگذاشت باقیدوم کشتی به شادی داد ساقی
چو چشم یار، شادی بود مخمورز سودای غم دوشینه رنجور
به سیماب کفش بر جام چمشیدز مخموری تنش لرزان‌تر از بید
همی لرزید چون در دجله مهتابو یا از باد، کشتی بر سر آب
به کام اندر کشید آن کشتی میزد آن دریای آتش موج در وی
درون معده جای خود نمی‌دیدبه ناکام از ره لب باز گردید
بساط مجلس از مِیْ شد دگرگونز بزم قیصرش بردند بیرون
سر اندر پیش تا ایوان خود رفتخجل تا کلبه احزان خود رفت
وزیران را به سوی بزم شاهیفرستاد از برای عذر خواهی
زمین بوسیده گفتند ای جهانداربه لطف خویشتن معذور می‌دار!
که شادی‌شاه تاب می نداردمی‌اش کم ده که تاب می نیارد
ملک گفت اینچنین بسیار باشدازین معنی چه عیب و عار باشد؟
به معده لقمه‌ای داد او نه درخَوردنیفتادش قبول آن لقمه رد کرد
می اندک نیک باشد چون لب یارکه روح افزاید و عیش آورد بار
ز مستی جز خرابی برنخیزدز می بسیار آب رو بریزد
مرصع چون قبای چرخ اخضرچو تاج چرخ تاجی نیز بر سر
دو جام زر چو ماه و مهر عذرادو قرابه پر از لولوی لالا
ز هر جنسی و نوعی برگی آراستفرستاد و از آن پس عذرها خواست
پس آنگه جام شادی برگرفتندسماع از پرده دیگر گرفتند
همی خوردند می تا این می زردز جام زر لب مغرب فروخورد
چو روی مشرق از وی لاله گون شدملک مست از بر قیصر برون شد
به مهراب جهان گردیده می‌گفتکه با ما اختر اقبال شد جفت
سعادت یار و دولت یاور ماستمی عیش و طرب در ساغر ماست
مرا خورشید طالع نیک فال استولیکن ماه دشمن در وبال است
به یاران باز گفت احوال دامادکه چون افتاد حال او ز بنیاد
ز شادی شد دل مهراب خرمملک را گفت فارغ کن دل از غم
هر امیدی که دشمن دارد اکنونبه کلی خواهد از دل کرد بیرون
جهان را کار خواهد شد به کامتسعادت سکه خواهد زد به نامت
بدین شادی همه شب باده خَوردندبدین امید دل را شاد کردند