گنج

بخش ۷۲ - غزل

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۲ بیت
خراباتی و رند ست آشکاراچو بینم آن حریف مجلس آرا
به بویش می کنم این مستی از میوگر نه می چه در خوردست مارا
به یادش خون خم خوردیم لیکنستد از ما دل و دین خونبها را
مرا گرد خُم و خُمخانه گشتنتویی، مقصود وصل تست ما را
اگر وصلت نباشد خاک بر سرخم و خمار در گل مانده پا را
امر علی جدار دیار لیلیاقبل ذا الجدار و ذا الجدارا
و ما حب الدیار شغفن قلبیولکن حب من سکن الدیارا
چنین تقدیر بود و بودنی بودپشیمانی نمی دارد کنون سود
ای دوست چه گویم که من از هجر چه دیدمدشمن مکشاد آنچه من از دوست کشیدم
چون میوه ناپخته شد آبم به دهن تلختا عاقبت کار به خورشید رسیدم
آمد که مرا در نظر خویش بسوزدیاری که چو پروانه به شمعش طلبیدم
ای بس که من اندر طلبت گوشه به گوشهچون دیده بگردیدم و چون اشک دویدم
هر گوشه چشم خوشت از ناز جهانی استمن در غمت از هر دو جهان گوشه گزیدم
آخر نرسیدم به عقیق لب شیرینچندان که چو فرهاد دل کوه بریدم
ملک را گفت مهراب ای خداونددریغ است اینچنین دُر دانه در بند
ازین شکر چرا در تنگ باشد؟چنین گوهر چرا در سنگ باشد؟
کنون تدبیر باید کرد ما رامگر این چشمه بگشاید ز خارا
همی باید زدن بر آب صد رنگبود کاید برون این دولت از سنگ
چو زر دارد به غایت دوست افسرچو نرگس نیست چشمش جز که بر زر
زر بسیار باید خرج کردندر آن احوال خود را درج کردن
مگر افسر به گوهر سر درآردبه گوهر کار ما چون زر برآرد
شده‌ست این در جهان مشهور باریکه بی زر برنیاید هیچ کاری
از آن گل در کنار دوستانستکه گل را دایماً زر در میان است
دم صبح از پی آنست گیراکه در کامش زر سرخ است پیدا
ملک چون این سخن بشنید از ویبدو گفتا که ای یار نکو پی
به هر کنجی مرا گنجیست مدفونپر از لعل نفیس و دُر مکنون
کنیزی نیز دارم نام شاهیازو بستان گهر چندان که خواهی
گهر می‌ریز هم بالای افسربه زر درگیر سر تا پای افسر
چو دید اندر سخن خورشید را گرمملک چون موم شد یکبارگی نرم
ز مرغان هیچ می‌نشنید گوشیجز آواز خروسی در خروشی
همه شب هر دو جام وصل خَوردندز دم سردی صبح اندیشه کردند
ملک در نیم شب آهی برآوردفروخواند این رباعی از سر درد