بخش ۷۳ - رباعی
امشب که شبم به وصل تو میگذرددامی ز سر زلف خود آن دام خَرَد
بر روی هوا بگستران تا ناگاهزاغ شب از این سراچه بیرون نپرد
به وصف الحال خورشید دل افروزدو بیت آورد مطبوع و جگر سوز
امشب که شد آن ماه فلک مهمانمبنشینم و داد خویش از او بستانم
ور صبح نفس زند به آه سحریبرخیزم و شمع صبح را بنشانم
چو جم بشنید نظم همچو آبشفروخواند این رباعی در جوابش
امشب شب آنست که دل چیره شودوز عشرت ما چشم فلک خیره شود
گر صبح گریبان شب تار دَرَدآیینه عیش عاشقان تیره شود
ز ناگه خندهای زد صبح دم سرداز آن یک خنده شب را منفعل کرد
شب هندو معنبر زلف بربستز جای خویشتن خورشید برجست
گرفت آن ماه تابان را در آغوشچو زلف آوردش اندر گردن و گوش
لبش بوسید و شیرین قطعهای گفتبه گوهر قطعهٔ یاقوت را سفت