بخش ۷۱ - غزل
مرا در جام خون دل مدام استبرون زین مِیْ بر اهل دل حرام است
مِیْاَم عشق است و جز سودای آن مِیْگر آید در سرم، سودای خام است
هر آنکس را که مهر دوست با جانمقابل نیست چون مه ناتمام است
اگر کام تو آزار دل ماستبه حمدالله دل ما دوستکام است
شب تار من از روی تو روز استصباح عیش از زلف تو شام است
مرا چشم تو کرد از یک نظر مستچه محتاج مِیْ و ساقی و جام است
ملک چون ناز یار نازنین دیدفرود آورد سر و پایش ببوسید
به زاری گفت ای جان جهانمگل باغ دل و سرو روانم
جفا گفتی و حق بر جانب تستبلی کاندر وفا سخت آمدم سست
تو این بند از برای من کشیدیتو این جور از جفای من کشیدی
مرا گفتی که تا کی مِیْ پرستیمرا از چشم تست این عین مستی