گنج

بخش ۷۰ - رفتن جمشید به دژ خورشید و دیدن او

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۳ بیت
در آن غمنامه چون داد سخن داددل خود در میان نامه بنهاد
بپیچید و نهادش پیش شکرکه این غمنامه من پیش جم بر
بگو او را اگر داری سر مابیا امشب گذر کن بر در ما
برین قصر است هندویی چو کیوانکه هست او بر در خورشید تابان
ز زیز قلعه بر بالا به دولابهمه شب بهر بستان می کشد آب
بباید آمدن نزدیک آن دلوچو خورشیدی نشستن خوش در آن دلو
دگر بار از مدار چرخ شایدکه این دولاب ما در گردش آید
بگویم تا در آرندت به دولابشود باغ من از وصل تو سیراب
ترا ای آب حیوان، چند جویم؟چه باشد گر تو باز آیی به جویم
چو چرخ این یوسف زرین رسن رابرآورد از چَهِ مشرق به بالا
دو بزم افروز خنیاگر چو ناهیدبرون رفتند شاد از پیش خورشید
به شهرستان قیصر سر نهادندملک را زان سعادت مژده دادند
شکر بنهاد پیش شاه نامهملک صد بار بوسیدش چو خامه
به حرفی کز سواد نامه برخواندهزارش دامن زر بر سر افشاند
بیاض کاغذش تعویض جان ساختسوادش را سواد دیدگان ساخت
ملک با دیده یکسان می‌نهادشروان زو می‌چکید آب از سوادش
جهان چون در لباس شب روان شدز سهمش روز در کنجی نهان شد
چو زنگی سیه در سهمگین شبنهاد انگشتشان انگشت بر لب
هوا پوشیده چشم زهره و ماهز تاریکی کواکب کرده گم راه
کواکب کرده پنهان از فلک چهرتو پنداری پرید از آسمان مهر
زمین از آسمان پیدا نمی‌شدتو گفتی آسمان از جا همی شد
به خواب اندر شده بهرام و ناهیدهمه شب بر سر ره چشم خورشید
چو مه در جامه‌های شبروانهسوی دژ شد ملک آن شب روانه
پیاده شکر و مهراب با شاهچو ناهید و عطارد در پی ماه
بدان دژ متصل گشتند با خوفهمی کردند گرد آن حرم طوف
چو چشم جم سیاهی دید مهرابکه از خندق به بالا می کشد آب
ملک را گفت این آن وعده‌گاه استکه شکر گفت و این شخص آن سیاه است
ز بالا منتظر بر منظری ماهنهاده دیده امید بر راه
سوادی دید دل دادش گوائیکه خواهد دید از آنجا روشنائی
چمان شد سوی دولاب آن سهی سروروانی رفت چون خورشید در دلو
فرود آمد به شاه آن آیت حسنچو ماه چارده در غایت حسن
چو بارانی که شب از لطف باریفرو بارد به گلبرگ بهاری
ملک خورشید را شب در هوا دیدچو صبح صادق از شادی بخندید
روان چون ماه شد در پایش افتادگرفتش در کنار آن سرو آزاد
دو عاشق دستها در گردن همبسی بگریستند از شادی و غم
دو ماه مهربان، دو یار عاشقبه شکل توأمان هر دو موافق
ملک را گفت: «ای جان تن و هوشمرا یکبارگی کردی فراموش
کجا شد آن همه میثاق و سوگند؟کجا رفت آن همه پیمان و پیوند؟
چرا ای سرو ناز از ما بریدی؟مگر یاری دگر بر ما گزیدی؟
ز پیش دوستانم راندی ای دوستبه کام دشمنم بنشاندی ای دوست
تو رسوا کرده‌ای در کوی و برزنهمه راز مرا بر مرد و بر زن
مرا از تخت و گنج و پادشاهیبر آوردی، ازین بدتر چه خواهی؟
تو همچون گل مدامی با پیالهچو بلبل من قرین آه و ناله»