گنج

بخش ۴۱ - غزل

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انخفته۲۴ بیت
زهی دو نرگس چشمت در ارغنون خفتهدو ترک مست تو با تیر و با کمان خفته
کلاله‌ات ز کنار تو ساخته بالینز برگ گل زده خرگاه و در میان خفته
فتاده بر سمن عارضت دو خال سیاهدو زنگی‌اند بر اطراف بوستان خفته
چه زآن دو دانه مشکین به ما رسد که تراستهزار مورچه بر گرد گلستان خفته
کشیده بر چمنی سایه‌بانی از ابرودو ترک مست تو در زیر سایبان خفته
تن چو سیم تو گنجی است شایگان وآنگهدو مار بر سر آن گنج شایگان خفته
خیال چشم خوشت را که فتنه‌ است به خواب به حال خود بگذارش هم آنچنان خفته
دلا برو شکری زآن دهان بدزد و بیارچنان کزان نشد آگاه ناگهان خفته
ز چشم و غمزه که هستند پاسبانانشدلا مترس که هستند این و آن خفته
صنم حیران در آن گلبرگ و شمشاد به زیر لب در، این نظم می‌داد
چشم مخمور تو تا در خواب مستی خفته استاز خمار چشم مستت عالمی آشفته است
دل چو در محراب ابرو چشم مستش دید گفتکافر سرمست در محراب بین چون خفته است
سنبلت را بس پریشان حال می بینم، مگرباد صبح از حال ما با او حدیثی گفته است
دیده باریک بینم در شب تاریک هجربس که بر یاد لبت دُرهای عمان سفته است
خاک راهت خواستم رُفتن به مژگان عقل گفتنیست حاجت کَش صبا صد ره به گیسو رفته است
عاقبت هم سر به جایی برکند این خون دلکز غم سودای تو دل در درون بنهفه است
چو اخگر کرد خورشید این عمل رامهی دیگر فروخواند این غزل را
بیا ساقی، بیا، جامی در اندازحجاب ما ز پیش ما بر انداز
برو ماها، به کوی او فرو شوبیا ای شمع و در پایش سر انداز
هوا چون ساغر آب روی ما ریختز لعلت آتشی در ساغر انداز
چو خُسبی خیز و رخت خواب بردارز خلوتخانه ما بر در انداز
چو گل گر صحبتم می‌خواهی از جانبه شب در زیر پهلو بستر انداز
وگر چون زلف میل روم داریبه ترسائی صلیبی در بر انداز
همان دم چنگ را بنواخت ناهیدادا کرد این غزل در وصف خورشید