بخش ۴۰ - غزل
ای میوهٔ رسیده، ز بستان کیستی؟وی آیت نو درآمده، در شان کیستی؟
جانها گرفتهاند در میان ترا چو شمع جانت فدا، چراغ شبستان کیستی؟
هرکس به بوی وصل تو دارد دلی کبابمعلوم نیست خود که تو مهمان کیستی
جانها به غم فروشده اندر هوای توباری تو خوش بر آمدهای، جان کیستی؟
ای دل مشو ز عشقْ پریشان و جمع باشاول نگاه کن که پریشان کیستی
غزل را چون بدید، آمد فروداشتبرین قول ارغنون آواز برداشت
ای دل من بر سر پیمان تو جان و دل من شده قربان تو
جان منی، جان منی، جان منآن توام، آن توام، آن تو
عمر عزیزم همه خواهد گذشتدر سر زلفین پریشان تو
ای سر زلف تو شبستان ماهمطلع خورشید گریبان تو
عمر بدان باد فشانم چو شمعکآورَدَم بوی گلستان تو
چو شهناز این غزل بر چنگ بنواختصنم زد جامه چاک و خرقه انداخت
سهی سرو از هوا در جنبش آمدزمین همچون سما در گردش آمد
به رقصیدن صنوبر وار برخاستز سرو و نارون زنهار برخاست
چنان شد بر زمین خورشید در چرخکه شد بی خویشتن ناهید بر چرخ
نوای پردهٔ شهناز شد راستهوا در جنبش آمد پرده برخاست
چو آتش ز آبگینه روی گلگونز خرگه عکس مه انداخت بیرون
ز عکسش بیسکون شد جان جمشیدبر آب افتاد گویی عکس خورشید
ملک چون غمزه او مست گشته چو زلف دلبرش پابست گشته
عنان اختیار از دست رفتهکمان بشکسته تیر از شست رفته
چو نرگس سرگران گشتش ز مستیز بالا کرد سروَش میل پستی
ملک را جام می چون سرنگون شدز می اطراف رویش لالهگون شد
شکر را گفت جم خیز و دریابکه چون چشم خود از مستی است در خواب
چو خالش بستری افکن ز نسرینز برگ ارغوانش ساز بالین
چو بختش باش شب تا روز بیدارز چشم دشمنانش گوش میدار
شکر چون گل درآوردش به آغوشغلامانش برون بردند بر دوش
بگستردند فرشش بر لب جویشکر بالین خسرو ساخت زانوی
گل و بید و کنار آب و مهتابشکر بیدار و خسرو در شکر خواب
صبا برخاستی هر ساعت از جایگهش بر سر دویدی گاه بر پای
گهی مرغ سحر گفتی فسانهگهی آب روان میزد ترانه
ز سوسن ساخت سرو ناز را جایگرفتش در کنار آب روان پای
از آن مجلس چو بیرون رفت جمشیدز خلوتخانه بیرون رفت خورشید
خرامان کرد سیمین بیستون رابخواند اندر پی خود ارغنون را
چو طاووسی روان در پی تذرویسرِ آبی گُزید و پای سروی
نشست و ارغنون را پیش خود خواندز هر جنسی و هر نوعی سخن راند
نخستش گفت کاین مرد جوان کیستچنین آشفته و شوریده از چیست
اگر دارد سر بازارگانیمناسب نیست این گوهر فشانی
برآنم کاین جوان بازارگان نیستکه در وی شیوه بازاریان نیست
دل من میدهد هر دم گواهیکه او دُرّی است از دریای شاهی
بسی گفت این سخن با ارغنون سازنمیکرد ارغنون زین پرده آواز
ز مطرب ماه قولی راست میخواستنمیگشت او به گرد پردهٔ راست
از آن پس پیش خود شهناز را خواندازین معنی بسی با او سخن راند
به آواز آمد آن مرغ خوش آوازجوابی داد خوش طاووس را باز
که ما مرغان بستان آشیانیمحدیث قاف و عنقا را چه دانیم
اگر بخشی به جان زنهار ما راکنیم این راز بر شه آشکارا
به الماس سخن یاقوت سفتندسخن زآغاز تا انجام گفتند
چو بر جمشید مهرش گرمتر گشتبه خون گلبرگ او از شرم تر گشت
حدیثی چرب و شیرین بود و درخوردبه عمداً رو ترش کرد و فرو برد
چو سروی از کنار جوی برخاستبه قد خویش بستان را بیاراست
صنوبر وار در بستان چمان گشتهمیزد چون صبا گرد چمن گشت
در آن مهتاب میگردید خورشیددو مطرب در پیاَش بر شکل ناهید
چو گل بر ارغنون میکرد نازش چو بلبل ارغنون اندر نوازش
گلش رنگ رخ از مهتاب میبرد به غمزه نرگسان را خواب میبرد
خرامان آن بهار نوشکفتهبیامد بر سر بالین خفته
نگاری دید زیبا رفته از دستدو چشمش خفته بر برگ سمن مست
خطی بر لاله از عنبر کشیده به خوبی لاله را خط درکشیده
شکر چون دید ماه خرگهی را خرامان بر چمن سرو سهی را
در آب نیلگون افتاده مهتابمهی در آب و ماهی بر لب آب
ملک را خواست دادن زآن بشارتبه شکر کرد شیرین لب اشارت
که کم گو بلبلا کمتر کن آشوبیک امشب خواب خوش بر گل میاشوب
اگرچه برگ گل آشفته اولیولیکن خفته است او، خفته اولی
در آن مهتاب چشم انداخت بر شاهنظر فرقی نکرد از شاه تا ماه
ولیکن داشت خسرو عنبرین فرقنبود اندر میانش غیر این فرق
دگر شبها ملک بیدار بودیهمه شب دیدهاش خونبار بودی
شب تاری به مژگان لعل میسفتز آه و نالهاش مردم نمیخفت
همیگردید و چشمش خواب میجستخیال خواب خوش در آب میجست
شبی کامد نگارش چشم بیدارزدی بر دیده گفتی خواب مسمار
به پای خود چو دولت بر در آمدسبک خوابِ گرانش بر سر آمد
همه چیزی به وقت خویش بایدکه بیگه خواب نوشین خوش نیاید
نگشت آن شب گل خسرو شکفتهچنین باشد چو باشد بخت خفته
سبک روحی نمود آن روح ثانیولیکن خواب کرد آن شب گرانی
نشاط انگیز سازی با نوا ساختبه آواز حزین این شعر پرداخت