گنج

بخش ۳۹ - غزل

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اندارد۲۶ بیت
چه منزل است که خاکش نسیم جان داردهوای روح و شش راحت روان دارد
حدیقه‌ای ز بهشت است و منزلی ز فلککه حور بر طرف و ماه در میان دارد
فراغ دل به چنین منزلست کاین منزلفروغی از رخ آن ماه دلستان دارد
دل گرفته هوایم درین سرا بستانکبوتریست که به سرو آشیان دارد
به هر کنار و به هر گوشه‌ای که می‌نگرمز آب دیده ما چشمه‌ای روان دارد
گمان مبر که کسی جان برد ز منزل عشق اگر به جای یکی جان هزار جان دارد
برای وصل تو ترک همه جهان گفتمکه هر که وصل تو دارد، همه جهان دارد
بجو نشان دل من ز تیر غمزه خویشکه تیر غمزه تو از دلم نشان دارد
شکر نیز از زبان میر مشتاقادا کرد این غزل بر قول عشاق
گلرخا برخیز و بنشان سرو را بر طرف جویروی بنمای و رخ گل را به خون دل بشوی
سایه را گو با رخ من در قفای خود مروسرو را با قد من گو بر کنار جو مروی
بلبل ار گل را تقاضا می‌کند عیبش مکناینچنین وجهی کجا حاصل شود بی گفت و گوی
دامن افشان، ای گل خندان، چمان شو در چمنتا بَرَافشاند چو گل دامن بهار از رنگ و بوی
ظاهر ار گردیده بودی گوی سیمین غبغبتکم زدی گوی بلاغت بلبل بسیار گوی
شانه سانم در سر سودای زلفت کرده سر نیستم آیینه آیین کو کند خدمت به روی
به دست افشان درآمد سرو آزادز مرغان چمن برخاست فریاد
شراب عشق و نار حسن در سرقدح در دست و شاهد در برابر
سر خورشید شد گرم از حرارهچو مه جیب قصب را کرد پاره
نشاط و کامرانی کرد خورشیدبر ایشان زر فشانی کرد جمشید
غنی گشت ارغنون ساز از نواهابپوشید از قصب شکر قباها
نشاط انگیز را گفت ای شکر ریزتو نیز آغاز کن شعری دلاویز
از آن شعری که وصف الحال باشدنه زان قولی که قیل و قال باشد
حدیثی کان بیارد آشناییببخشد جان و دل را روشنایی
نشاط انگیز گوش عود برتافتگهر در جامه ابریشمین بافت
نبات از پسته شیرین روان کردبه روی چنگ بر فندق فشان کرد
به چنگ این مطلع موزون درآموخترخ خورشید از آن مطلع بَراَفروخت