گنج

بخش ۳۸ - گفتگوی جمشید با شمع

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۳ بیت
ملک با شمع گفت ای گرم رو، نرم!من اندر آتشم بر من مشو گرم
نگفتی رهروان را ره نمایم؟نگفتی عاشقان را پیشوایم؟
من عاشق درین شب‌های تنهاز راه افتاده ام، راهیم بنما
جوابی خواست دادن شمع بازشزبان اندر دهن بگرفت گازش
که هان شمعا، به جای خویش بنشینمزن با شاه لاف عشق چندین
به آب اول بشو صد ره دهان رادگر بگشا به ذکر او زبان را
ملک جمشید شمع عاشقانستدم اندر کش که صبح صادق آنست
ز سر بیرون کن این سودا و صفرازبان را قطع کن، ورنه همین جا
ترا این صبح مهر افروز عالمبه جای خویش بنشاند به یک دم
ز ناگه شد هوای خانه روشندر آمد صبح با مشعل ز روزن
ملک را گفت آن شمع دل افروزهوای باغ و نسرین دارد امروز
به باغ خلد رضوان بار دادشگلستانی به بستان کار دادش
همه اسباب عشرت شد مهیاحضور شاه در می‌یابد آنجا
ملک چون گنج شد زآن کُنج بیرونز خازن خواست درجی دُر مکنون
بر مهراب بودش درجی از زرچو نار آکنده از یاقوت احمر
در آن هر گوهری بیرون یاقوتکه می ارزید خاکش خون یاقوت
دگر شهناز را با ارغنون سازچو شکّر دادشان از پرده آواز
بدیشان گفت سازِ راه سازیدنوای بزم شاهنشاه سازید
سرای او مقامی بس بزرگستپرستاریش نامی بس بزرگست
شما در پرده‌ام بودید محرمکنون جان مرا باشید همدم
مرا کردید عمری دلنوازیبباید کردن اکنون چاره‌سازی
به دستان چارهٔ کارم بجوییدبدو در پرده راز من بگویید
بباید ساختن در هر مقامی که باشد هر مقامی را کلامی
بنالید از حدیث شاه شهنازبرآمد صد خروش از ارغنون ساز
شکر در آتش غم رفت با عودبر آمد از دل عود و شکر دود
چو چنگ از غم خراشیدند رخسارکه می‌بایست کردن پشت بر یار
گهی در دامنش چسبید شکر گهی همچون مگس زد دست بر سر
که شاها، از چه شکر را خریدیبه صد زیب و بهایش بر کشیدی
مگر یکبارگی دیدی گرانشکه خواهی کرد نقل دیگرانش
به شکر پروریدندت به صد نازگل‌انداما، مکن خوی از شکر باز
برون افکند راز پرده شهناز نوایی کرد اندر پرده آغاز
همی زد دستها بر سر به زاریهمی کرد ارغنونش دستیاری
که ما با زهرهٔ زهرا بسازیماگر ما را بسوزی ما بسازیم
نوازش یافتی هر روز صد راه ز ما مگسل چو تار چنگ ناگاه
بر ایشان هر نفس می‌داد جم دمدر اخر با ملک گشتند همدم
خرامان بر در آن باغ شد شاهکنیزان چون ستاره در پی ماه
چو روی خود بهشتی دید خرمگل و نسرین و سنبل رسته با هم
روان آب روان پا در سلاسلروان سرو چمن تا ساق در گل
قماری صوت‌ها افکنده در همچنارش سینه‌ها کوبنده بر هم
غلامان دست و پایش بوسه دادندکنیزان پیش رویش سر نهادند
امیر مجلس آن شهناز را خواندفراز تخت خویشش برد و بنشاند
چنین باشد کرم، عزت برآردکریمان را همه کس دوست دارد
اگر خواهی بزرگی، همچو دریالب خود را به آب کس میالا
چو نرگس هرکه از زر دارد افسربه سیم و زر فرومی‌ناورد سر
ملک هر تحفه‌ای کآورد با خویشیکایک مه رخان بردند در پیش
کنیزان را به دهلیز حرم بردبه لالایان آن درگاه بسپرد
که اینان مطرب پرده سرایندسزاوار در پرده سرایند
گل خرگه نشین ماهِ قَصَب پوشز درج شاه دُر می‌کرد در گوش
درون پرده خواند آن مطربان راکشید اندر سخن شیرین لبان را
حدیث چین و حال شاه پرسیدسراسر گِرد پای حوض گردید
درآمد طوطی شکر به آواز همای شوق در دل کرد پرواز
از آن پس ارغنون بنواخت آهنگ همایون پرده خود ساخت با چنگ
به علم آورد در کار این عمل را ز قول شاه برخواند این غزل را: