بخش ۱۱ - قطعه
سحرگاه ازل کز پرده عرضقضا میداد نور و سایه را عرض
قدر بنوشت بر اطراف چترشکه السلطان ضل الله فی الارض
خرد گرد فلک چندان که گردیدکسی بالاتر از چترش نمیدید
فلک را گفت بردی ای کمان قدچو ابروی بتان پیشانی از حد
تنزل کن ز جای خویش زیراکه ضل چتر سلطانیت اینجا
چرا بالا نشستی گفت از آن روکه او چشم جهانست و من ابرو