بخش ۱۰۰ - غزل
سوی کلبه فقیران به سعادت و سلامتبه کجا همی خرامی صنما خلاف عادت؟
سوی کشتهای گذر کن به بهانه زیارتبه شکستهای نظر کن به طریقه عیادت
الا ای تازه وَرد ناز پروردبدین صحرا کدامین بادت آورد
به خورشیدی چه نقصان راه یابداگر بر خانه موری بتابد
سُهایی را منور کرد ماهیگدایی را مشرف کرد شاهی
بگسترد آفتابی سایه بر خاکگذاری کرد دریایی به خاشاک»
به پاسخ گفتش آن خورشید شب روملک را کای جهان سالار خسرو
من اندر خواب خوش بودم به مسکنخیالت ناگه آمد بر سر من
غمت در دامن جان من آویختدرین سودا ز خواب خوش برانگیخت
کشانم بخت بیدار تو آوردشب وصل تو امشب روزیم کرد
ملک آشفته بود و سخت بی خویشحجاب شرم دور انداخت از پیش
به پاسخ گفت: «ای حور پری زادجمالت آنکه جانم داد بر باد
چه باشد گر بدین طور تمنیکند بر عاشقان نور تجلی؟
مرا دیدارش امشب در خیالستزنان را یک نظر دیدن حلالست
هوس دارم که از دورش ببینمبه چشمان درد بالایش بچینم»
جوابش داد بانو کاین خیالستبه شب خورشید را دیدن محالست
شبست اکنون و از شب رفته یک بهررهی دورست از اینجا تا در شهر
کجا خورشیدت امشب رخ نماید!مراد امشبت فردا برآید»
درین بود او که شهناز از ره راستبدین ابیات مجلس را بیاراست
دل من در پی آن ماه، که جانانه ماستگشت سرگشته و او همدم و همخانه ماست
آنکه بیرون زد ازین خیمه سراپرده حسنهمچنان گوشه نشین دل دیوانه ماست
چو شاه چین ز مشرق راند موکبروان شد خیل زنگی سوی مغرب
خروش کره نای و گردش گردبه گردون در، زحل را کور و کر کرد
هوا بگرفت ابر و کوس شد رعدبه روز اختیار و طالع سعد
به ملک شام شاه چین روان شدشه رومش دو منزل همعنان شد
دو منزل با ملک همراز گردیدوداعش کرد و زآنجا باز گردید
ملک جمشید ترک جام مِیْ کردسمند عیش و عشرت باز پی کرد
از آنجا کرد رود و جام بدرودبه جای جام زر جست آهنین خود
به جای ساعد سیمین خورشیدحمایل کرد در بر تیغ جمشید
دو شب در منزلی نگرفت آرامسپه میراند یکسر تا در شام
خبر شد سوی شاه شام مهراجکه: «بحر روم شد بر شام مواج
نبود از عرض لشکر ارض پیداسپه را نیست طول و عرض پیدا
سواد شام از آن لشکر سیاه استزمین چون آسمان بر بارگاه است»
سر مهراج شد زاندیشه خیرهشدش بر دیده ملک شام تیره
ملک مهراج را هژده پسر بودسپاه و ملک و گنج از حد به در بود
از ایشان بود شادیشاه مهتربه وجه حسن بود از ماه بهتر
به شادی گفت سورت ماتم آوردعروس ما نر آمد، چون توان کرد؟
گمان بردم که غز باشد عروسمچه دانستم که نر باشد عروسم
کنون بر رزم باید عزم کردنبسیج رزم و ترک بزم کردن
سر گنج درم را بر گشادنبه لشکر بهر دشمن سیم دادن
مده مر تیغزن را بی گهر تیغگه بی گوهر نباشد کارگر تیغ
سپاه آمد ز هر گوشه فراهمز گردش اشهب گیتی شد ادهم
ز هر مرزی روان شد مرزبانیز هر شهری برون شد پهلوانی
ز درگه خاست آواز تبیرهشدند آن انجمن جم را پذیره
به صحرای حلب بر هم رسیدنددو کوه آهنین لشکر کشیدند
دو کوه آهنین دو بحر مواجیکی جمشید و دیگر شاه مهراج
به هم خوردند باز آن هر دو لشکرسران را رفت بر جای کُلَه سر
جهان برق یمان از عکس شمشیرفلک را آب میشد زَهره شیر
ز بیم آن روز ابر باد رفتاربه جای آب خون انداخت صد بار
برآمد ناگهان ابر سیه گونتگرگش ز آهن و بارانش از خون
چو شد قلب و جناح از هر طرف راستملک جمشید قلب لشکر آراست
چو کوه افشرد بر قلب سپه پایکه در قلب همه کس داشت او جای
ز هر سو گرد بر گردون روان شدزمین پنداشتی بر آسمان شد
چو خنجر در سر افشانی دلیرانعلم وار، آستین افشاند بر جان
علم بر ماه سر ساییده از قدرسنان نیزه خوش بنشسته در صدر
ز دست باد پایان خاک بگریختبرفت از دامن گردون برآویخت
ز گلگون می لبالب بود میدانبه میدان کاسهٔ سر گشته گردان
زمانی نیزه کردی دلرباییزمانی گرز کردی مهر سایی
دم پیچان کمند خام و پر خمسر اندر حلقه آوردی چو ارقم
ز لشکر دست چپ مهراب را داددگر جان ملک سهراب را داد
که بد سهراب قیصر را برادرجوانی پهلوانی بد دلاور
ملک تیغ مخالفدوز برداشتمیان ترک تارک فرق نگذاشت
ز دست راست چون بر کوه سیلابروان بر قلب شادی تاخت سهراب
ز شادی روی را مهراب برتافتبه سوی مرز شد قیصر عنان تافت
ز یکسو رایت مهراب شد پستعنان برتافت بر سهراب پیوست
ملک جمشید تنها ماند بر جایسپه را همچنان میداشت بر جای
به پایان هم رکاب او گران شدتو گفتی بیستون از جا روان شد
چو صبح از تیغِ چون آب آتش انگیختسپه را بر سپاه شامیان ریخت
سپاه شام در یکدم چو انجمشدند از صبح تیغش یک به یک گم
گهی بر چپ همی زد گاه بر راستهمآورد از صف بدخواه میخواست
دلیران یکسر از پیشش گریزانز اسبان همچو برگ از باد ریزان
ملک تا نیمروز دیگر از بامهمی زد تیغ چون خور در صف شام
به آخر، روی ازو برگاشت مهراجبدو بگذاشت تخت و کشور و تاج
ملک در پی شتابان گشت چون سیلفغان الامان برخاست از خیل
شدند از سرکشان شاه شاهانبر جمشید شه فریاد خواهان
بر او چون کار ملک شام شد راستبه داد و بخشش آن کشور بیاراست
مشرف کرد دارالملک مهراجمنور شد به نور طلعتش تاج
عقاب از عدل او با صعوه شد جفتز شاهین کبک فارغ بال میخفت
سپرد آن مملکت یکسر به نوذرکه نوذر خویش افسر بود و قیصر