گنج

بخش ۱۴ - بوسه بر باد (۴)

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۷۸ بیت
از آن پس چو آمد به شاه آگهی کز آن دانه در صدف شد تهی
چو ابر از دل آتشین آه زد دو دریا بر آورد و بر ماه زد
چو گل جامه را کرد صد جای چاک چو باد صبا بر سر افشاند خاک
نشسته ملک بر سر خاک او کنان نوحه بر سروچالاک او
شهنشه همی گفت کای یار من نگار وفادار و دلدار من
دریغ آن تن ناز پرورد تو دریغا به درد من از درد تو
دریغا و دردا و وا حسرتا که شد کشته شمعم به باد فنا!
که ای سرو بالای کوتاه عمر، تو عمر گرامی، شدی، آه عمر!
خراب است دل آه! دلدار کو؟ جهانیست غم وای غمخوار کو؟
ندانم چه بودت بتا هر چه بود؟کنون بودنی بود، گفتن چه سود؟
سپردم به زلفت دل و هوش و جان تو را می‌سپارم به خاک این زمان
عجب باشد ای ماه رضوان سرشت اگر چون تو سروی بود در بهشت
دلم رشک بر حوض کوثر برد که سرو تو را کنار آورد
دل و جانم از رشک پیچیده‌اند که غلمان و حورت چرا دیده‌اند؟
به آب مژه پاک می‌شویمت تو در خاک و در آب می‌جویمت
از آن اشک ریزم چو ابر بهار که از گل برآرم تو را لاله وار
نمی‌خواستم گرد بر دامنت کنون در دل خاک بینم در تنت
اگر گرد مشک تو بر روی ماه دلم دیدی از دود گشتی سیاه
کنون بر تن تست خاکی زمی که خاک سیه بر سر آدمی
روا باشد ای آسمان اینچنین مه سر و بالا به زیر زمین
گل نازکش نیست در خورد گل که هر ذره جزویست از جان و دل
دریغا که این سرو قد آفتاب فرو رفت در بامداد شباب
شکمخواره خاکا، خنک جان تو که جان جهانی است مهمان تو
تن نازکان می‌خوری زیر زیر نگشتی از این خوردنی هیچ سیر
من نامراد از تو دارم غبار که داری مراد مرا در کنار
در اول بسی بی‌قراری نمود در آخر به جز صبر درمان نبود
پس از مرگ او شاه سالی چو ماه نمی‌رفت جز در کبود و سیاه
چو درماند از وصل آن ماه رو کشیدند بر تخته‌ای شکل او
تو پنداشتی شکل آن سرو ناز بر آن تخته شاهی است بر تخت باز
در آن تخته حیران فرو ماند شاه بسی نقش از آن تخته می‌خواند شاه
ملک دید نقشی که جانش نبود از او آنچه می‌جست آتش نبود
دلا پیش از آن کز جهان بگذری بر آن باش کاول ز جان بگذری
کسی کو تواند گذشت از جهان بر او خوار و آسان بود ترک جان
بسا درد و حسرت که زیر ز می است دل خاک پر حسرت آدمی است
همه سرو بالاست در زیر خاک چو گل کرده پیراهن عمر چاک
زمانه بر آمیخت چون گل به گل تن نازنینان چین و چگل
به هر پای کان می‌نهی بر گذر سر سرفرازی است، آهسته‌تر
نگوئی که خاکش بفرسوده است که او نیز چون تو کسی بوده است
کجا آن جوانان نو خاسته؟ کجا آن عروسان آراسته؟
کشیدند در پرده خاک‌رو جهان داد بر بادشان رنگ و بو
بهار آمد و خاک را کرد باز زمین را به صحرا در افکند راز
ز مهد زمین هر پری طلعتی برون آمد امروز در صورتی
شکوفه چو نازک تن سیمبر ز صندوق چوبین برون کرده سر
بنفشه است مشکین سر زلف یار بریده ز یار خودش روزگار
چو زلفش از آن رو سرافکنده است بخاک سیه در پراکنده است
بر آنم که سوسن پریزاده‌ای است زبان آور و خوب آزاده‌ای است
زبان دارد اما ز راه کهن اجازت ندارد که گوید سخن
سهی سرو یاری نگاری است چیستکه بر جویبار از روان دست شست
هوای خرامیدن است اندر اوبه دستان ولی سرو را پای کو؟
بر آن گلرخان نوحه‌گر شد سحاب؟بدیشان همی بارد از دیده آب
کجا آن رخ ناز پروردشان؟بیا این زمان بین گل زردشان
اجل بر سمن خاکشان بیختهچو گل نازک اندامشان ریخته
وگرنه خروشیدن مرغ چیست؟نگویی که این نالش از بهر کیست
چرا لاله را بهر خون جوشیده‌ است؟بنفشه کبود از چه پوشیده است؟
چرا باد در خاک غلطان شودچرا آب گریان و نالان شود
به مقدار خود هریکی را غمی استدلی نیست کو خالی از ماتمی است
که باشد که از دوری دل گسل نگرید؟ مگرسنگ پولاد دل
خطا می‌کنم سنگ را نیز همدمی چشم‌ها نیست خالی زنم
اگر شمع بینی بدانی یقینکه می‌سوزد از فرقت انگبین
به خونابه رخسار از آن شست لعلکه خواهد جدایی ز کان جست لعل
دل نافه ز آن روسیه گشت و ریشکه خواهد بریدن ز دلدار خویش
صبا گفت با نافه مشک چینکه بهر چه خون می‌خوری چون چنین
جهان پروریدت به خون جگرشدی پیش اهل جهان معتبر
چرا دل سیاهی و خون می‌خوری؟به خون جگر چون بسر می‌بری؟
به باد صبا گفت در نافه مشککه از هجر شد بر تنم پوست خشک
از آن در دلم شد سیاهی پدیدکه نافم جهان بر جدایی برید
هنوز آن زمان در شکم خون خورمکه دور فلک برد از مادرم
صبا گفتش ای نافه مشک بس!دم اندر کش ارچه تویی خوش نفس
جهان گرچه از یار خویشت بریدتو را این بزرگی ز هجران رسید
گول کهنه‌ای داشتی درختاز دیبای چین داری اکنون قبا
گهی شاهدان از نسیم تو مستگهی با بتان در گریبانت دست
تو را خود بس است این قدر عیب و عارکه افکند مادر به صحرایت خوار
اگر بیش ازین غرق خون آمدیشدی پاک و ز آهو برون آمدی
به باد صبا گفت مشک ختنکه این قصه باد است از آن دم مزن
اگر چه مرا حرمت اینجاست بیشولیکن خوشا صحبت یار خویش
که در خانه با یار خوردن جگربه است ز شکر در مقامی دگر
به نرگس نگر کز گلش بر کنندز سیم و زرش فرش و بستر زنند
فراق دیار و هوای وطنکند کاخ زرینش بیت الحزن
غریبی نه رنگش گذارد نه رویبه باد هوایش دهد رنگ و بوی
همان شوق مسکن بود در سرشبود کوخ خود به ز کاخ زرش
به نار حجیم از کسی خوی کردبود بر دلش باد فردوس سرد
سمندر که او دل بر آتش نهادنسیم سمن بر دلش هست باد
ز یاران جدایی مکن بی‌سببکه هجر است بی‌اختیار از عقب
تن از چاره هجر بیچاره گشتز رنج بریدن دلش پاره گشت
نخواهی که گردی به هجران اسیربرو هیچ پیوند با کس مگیر
تو خود باش همراز و دمساز خویشمکن دیگران را تو انباز خویش
نیابی به از جان خود همدمینبینی به از خویشتن محرمی
که با دوست یاری اگر دل نهدوگر جان دهد زو دلش چون رهد
به شمشیر گاه جوانی ز جانبریدن بود بهتر از دوستان
شنیدم که صاحبدلی وقت گشتبه دکانچه درزییی بر گذشت
در آن حالت او جامه‌ای می‌دریدخورش دریدن به گوشش رسید
بنالید صاحبدل از ناله‌اشز مژگان روان شد به رخ ژاله‌اش
بر آورد افغان که آه از فراقجهان گشت بر دل سیاه از فراق
جدایی تن از جان جدا می‌کندجدایی چه گویم چه‌ها می‌کند
ببینید تا این دو سه پود و تارچه فریاد بر خویشتن می‌زنند
از اینجا نظر کن به حال دو دوستبه هم بوده یک چون مغز و پوست
دو نازک، دو همدم، دو هم خوی گلمصاحب چو رنگ گل و بوی گل
در آن روز بی‌اختیاری نگرکه شان دور باید شد از یکدیگر
جهانا ندانم چه آیین تو استچه بنیاد بر مهر و بر کین تو است؟
که سرو سهی را در آری به نازکنی سر بلندش به عمر دراز
ز بیخ و بنش ناگهان برکنیکنی سرنگونش به خاک افکنی
اگر مرگ را آوری در نظرحقیقت جدایی است از یکدگر
مه و مهر از آنرو گرفته دلندکه هر ماهی از یکدگر بگسلند
ثریا بود جمع دانی چرا؟که از جمع او کس نگردد جدا
به خورشید گفتم که درگاه بامزخت از چه چون گل شود لعل فام؟
چرا می‌شوی آخر زود زردچو برگ رزان از دم باد سرد؟
دمی چهره‌ات ارغوانی بودگهی چون رخم زعفرانی بود
چو بشنید رخساره پرتاب کرددو چشم از ستاره پر از آب کرد
جوابیم گرم از سر مهر گفتبه مژگان اندیشه از دل برفت
که هر صبحدم چشم من می‌جهدز دیدار یاران خبر می‌دهد
به روی عزیزان این انجمنرخم سرخ و روشن شود چشم من
شبانگه که آید زمان فراقکه بادا سیه دودمان فراق
شود چشمه بخشت من تیره آبنه توش و توانم بماند نه تاب
ز بیم جدایی غمی می‌شومبه خود زرد و لرزان فرو می‌روم
جهان را جفا و ستم رسم و خوستنخواهد وفا کرد با هیچ دوست
کدامین گل تازه از خاک زادکه آخر زمانه ندادش به باد
سهی سرو گشت از هوا سر بلنددر آخر ز پا هم هوایش فکند
کجا آن چو گل نازکان چگل؟که اکنون چخ رخسار ایشان چه گل؟
بسا سرو کان گشت با خاک راستبس آب حیاتا که آن خاک راست
بسا سرو بالا که زیر ز می استدل خاک بر حسرت آدمی است
بغایت شبیه است نرگس به دوستکه زرین قدح مانده از چشم اوست!
خوشا لاله و چهره فرخشکه دارد نشانی ز خال رخش
شب تیره چون زنگی بسته لبگشادم زبان را و گفتم به شب
که بهر چه چون صبح خندان شود؟ستاره ز روی تو ریزان شود؟
بغایت سیه کاسه‌ای در سحرچو چشمم چه ریزی به دامان گهر؟
شب تیره گفتا که باید مراسحرگه شدن زین شبستان جدا
ز سودای یار و فراق دیاربه وقت سحر می‌شوم اشکبار
ستاره خود از جای خود چون رودسرشک است کز چشم من می‌رود
سحر وقت اسفار و رحلت بوداز آن در سحر مرغ نالان شود
از آن در سحر کوس دارد فغانز چشم هوا اشک باشد روان
به گاه وداع دیار از حزنکدامین سیه دل نگرید چو من؟
شب مرگ روز فراق است و بسکه روز جدایی مبیند کس
چه خوش گفت دانای هندوستانکه هرگز مرا با کسی در جهان
نخواهم که هیچ آشنایی بودمبادا که روزی جدایی بود
فراق از نبودی نمردی کسیجفای محبت نبردی کسی
ز کشته دل خاک پر خون شدستاز آن خون رخ لاله گلگون شده است
گرانمایه گنجی است این آدمیدریغ این چنین گنج زیر زمی
ز حسرت که دارد زمین در درونکناره ندارد که آید برون
به هر گل که برکرده از گل سر استهزاران سمن رخ به زیر اندر است
شبی می‌شنیدم که با جان بدنهمی گفت در زیر لب این سخن
که ای نازنین مونس و همنفستو دانی که غیر از توام نیست کس
ز خاک سیاهم تو برداشتیگلین خانه‌ام را تو افراشتی
منم خاک و از صحبتت زنده‌امچو دور از تو باشم پراکنده‌ام
به هم سالها عیش‌ها رانده‌ایمبسی دست عشرت برافشانده‌ایم
تو را من به صد ناز پرورده‌امدمی بی تو خود بر نیاورده‌ام
من و تو دو هم صحبت و مونسیمچو رفتیم کی باز با هم رسیم؟
تو آب حیاتی و من خاک توغباری ز من بر دل پاک تو
چو تو رفته باشی برون زین مغاکچه من پیشت آنگه چه یک مشت خاک؟
مرا از تو هرگز رهایی مبادمیان من و تو جدایی مباد
تن این راز می‌گفت در گوش جانچو بشنید دادش جوابی روان
که ما هردو از یک شکم زاده‌ایمبه هم هریک از جایی افتاده‌ایم
مرا سربلندی ز پستی توستهمین پایه از زیر دستی توست
من این حال خوش از بدن یافتمز پهلوی تست آنچه من یافتم
اگرچه بر آرد سپهرم ز توکجا برکند بیخ مهرم ز تو؟
تو را حق نعمت بسی بر من استمرا حق سعی تو در گردن است
چو ما روزگاری به هم بوده‌ایمبه اقبال یکدیگر آسوده‌ایم
نباشد عجب گر بنالم ز غمکه سخت است بر ما بریدن ز هم
کنون ما که از هم جدا می‌شویمبه منزلگه خویشتن می‌رویم
جدایی ضروریست معذور دارکه ما را در این نیست هیچ اختیار
قضا چون در آشنایی گشاداساس جهان بر جدایی نهاد
خدای جهان است بی‌یار و جفتکسی را بر این در جهان نیست گفت
در اندام خود بنگر اول، ببینکه از هم جدا ساخت جان آفرین
دو چشم تو را هردو چون فرقدانحجابی عجب بینی اندر میان
به غیر از دو ابرو که پیوسته‌اندبه پیشانی آن نیز بر بسته‌اند
دو گوشند در گوشه‌ای هر یکیتعاقب ندارد یکی بر یکی
دو دست و دو پا را همین صورت استمراد آنکه بنیاد بر فرقت است
مه و خور دلیل تو روشن بسندکه هر ماه یکبار با هم رسند
نهاده شب اندر پی روز سرنبینند هرگز رخ یکدیگر
چنین گفت یک روز نوشیروانبه موبد که ای پیر روشن روان
من اندر جهان از سه چیزم به رنجکز آن بر دلم سرد شد تاج و گنج
یکی مرگ کز وی شود روی زرددوم زن که ننگ اندر آرد به مرد
سوم علت آز و رنج و نیازکزو جان به رنج است و تن در گداز
چنین داد پاسخ که ای شهریارنگر تا نداری تو این هرسه خوار
اگر ز آنکه رن نیستی در جهاننبودی چو تو شاه روشن روان
قباد از جهان را بپرداختیتو تاج شهی را بر افراختی
مرا گر نبودی به تختت نیاز؟چرا بردمی پیش تختت نماز؟
حکیمی که جان و جهان آفریدزمین گسترید و زمان آفرید
یقین دان که هر چیز کو ساخته استبه حکمت حکیمانه پرداخته است