گنج

بخش ۱۳ - بوسه بر باد (۳)

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۳۵ بیت
همین قصه می‌کرد مرغی به باغز درد جدائیش در سینه داغ
شب تیره تا روز روشن نخفتغم یار خود با دل ریش گفت
برآمد به گوش ملک زاری‌اشبدانست کز چیست بیماری‌اش
بدو گفت کای یار دمساز منتویی در غم دوست انباز من
تو را داغ بر دل، مرا بر جگربیا تا بسوزیم با یکدگر
کسی را که داغی بود بر جگردهر ناله او ز حالش خبر
همه بوی مشک آید از درونچو مشک از حدیثش دمد بوی خون
ز قولش برآشفت و نالید مرغجوابیش خوش گفت و بالید مرغ
که عشق من و تو هردو یکی استتفاوت میان من و تو بسی است
مرا کرد یار از بر خویش دورمنم عاشقی در فراقش صبور
به ناچار دور ش ز در مانده‌امبدین حالت از هجر درمانده‌ام
همه روز ز هر غمش می‌چشمهمه شب از ناله بر می‌کشم
به درد و غمم می‌رود روزگارندانم چه باشد سرانجام کار؟
تو یاری به کف داشتی چون نگاربدادی ز دست از سر اختیار
چو کام دل خویشتن رانده‌ایبه ناکامی امروز درمانده‌ای
تو را بوده کام دلی در کنارندیده چنان کام دل روزگار
ز بیش خودش رانده‌ای ناگهانندیدم که عاشق بود کامران
ملک چون ز مرغ این حکایت شنیدبزد دست و بر تن گریبان درید
که دردا ز ناپایداری مندر این عاشقی شرمساری من
که در عاشقی اعتبارم کند؟که مرغی چنین شرمسارم کند
چه بودی اگر بال بودی مراکه با مرغ بپرید در هوا
ملک با خبال رخش صحبتیشب و روز می‌داشت در خلوتی
و از آن سو سپهدار خوبان چنینبیاورد لشکر به گیلان زمین
همه را پر بیشه و کوه بودرهی تنگ و لشکر بس انبوه بود
درختان سر افراشته بر فلکسر و بیخشان بر سما و سمک
بلندی کوهش بدان پایگاهکه تیغش خراشید رخسار ماه
سر کوه سوده فلک را کمرچو کوه و کمر هر دو با یکدیگر
شده بر کمر کوه را حلقه یارمقیمانش را اژدها یار غار
همه کوه و هامون گیاه و کیاکیایی نهان در بن هر گیاه
هوایش به حدی چنان بود گرمکه چون موم می‌شد دل سنگ نرم
خبر چون به سالار گیلان رسیدکه آمد درفش سپاهی پدید
فرستاد از هر سویی لشکریبه هر مرز و بومی و هر کشوری
سپاهی بیاور مانند کوهکز آن کوه و هامون همی شد ستوه
بیاراستند آن سپه کوه و دربه خشت و تبریزین و گیلی سپر
بدان مرز گفتی که هر مرد کشتبرآمد به جای علف تیغ و خشت
دو لشکر رسیدند با یکدگرپر از کین درون و پر از باد سر
دو کوه گران در هم آویختنددو دریا به یکدیگر آمیختند
ز باریدن تیغ و گرد غبارهوا گشت چون ابر پولاد بار
فلک را دم کر و نای از خروشدر آن روز کر کرد چون صخره گوش
نهان گشت روی هوا در غبارعلم می‌فشاند آستین بر غبار
در افکند دریا بر ابرو گرهبپوشید در آب ماهی زره
سر سرکشان از دم تیغ چاکزنان زیر لب خنده زهرناک
به ضرب تبر سر ز هم وا شدهچو بسته درو مغز پیدا شده
فتاده ز سر مغز گردان برونبر آن مغز شمشیر گریان به خون
شد از گرد تاریک چرخ برینزمین آسمان، آسمان شد زمین
رخ لعل فرسوده در زیر نعلز خون آهنین نعل‌ها گشته لعل
چکا چاک شمشیر بد هولناکدل کوه شد ز آن چکا چاک چاک
چه در خون گردان تبر زین نشستگذشت از سر و تن تبریزین شکست
نمی‌خورد جز آب خنجر جگرنمی‌کرد جز تیر بر دل گذر
سپهدار ایران چو باد وزانکه خیزد به فصل خزان در رزان
به هر سو که مرکب برانگیختیسر از تن چو برگ رزان ریختی
گهی راند بر چپ گهی سوی راستز هر سو چو دریای چنین موج خاست
سپاه بد اندیش را روی بستچو زلفش سراسر به هم در شکست
چنین تا به سر خیل گیلان رسیدسپهبد چو عکس درفشش بدید
به دل گفت که اینجا درفش است و مشتعنان را بپیچید و بر کرد پشت
صف لشکر از جای برکنده شدبه هر سوی لشکر پراکنده شد
سراسیمه در دشت و کهسار گشتدو روزی و آخر گرفتار گشت
وز آن پس در آن مرز ماهی نشستدر عدل و بیداد بگشاد و بست
چو آمد همه کار گیلان به سازبه پیروزی و خرمی گشت باز
در آندم که سلطان نیلی حصارظفر یافت بر لشکر زنگبار
ببستند بر کوهه پیل کوسهوا شد ز گرد زمین آبنوس
سپه را ز گیلان به ایران کشیدخبر چون به شاه دلیران رسید
بفرمود تا سروران سپاه سراسر پذیره شدندش به راه
بیامد سپهدار پیروز جنگ درفشی پس و پشت فیروزه رنگ
شده لعل رخسارش از آفتاب ز برگ گل لعل ریزان گلاب
نشسته بر اطراف رویش غبار چو بر گرد مه گرد مشک تتار
قدش رایت لشگر و دلبری سر رایتش خسرو خاوری
دو مشکین کمند و دو زنجیر مو فرو هشته بر آفتاب از دو سوی
ز یک سو سر دشمنان در کمند ز یک سو دل دوستانش به بند
رخش در فروغ جمالش به تاب کشیده سپر در رخ آفتاب
کجا رانده او ادهم رهنورد شده عنبر اشهب آنجا به گرد
بیامد چنین تا به درگاه شاه فرود آمد و رفت در بارگاه
چو از دور تاج شهنشه بدید نیایش کنان پیش تختش دوید
سر تخت بنهاد در پیش تخت شهنشه گرفتش در آغوش سخت
ملک مدتی آب حیوان طلب همی کرد تا باز خوردش به لب
بپرسیدش از رنج و راه دراز که چون آمدی در نشیب و فراز؟
بسی منت از داور دادگر که باز آمدی دوستکام از سفر
بفرمود تا مطرب دلنواز ز ساز آورد بزم عشرت به ساز
پری چهره آن جام جمشید و کی در آورد رخشان ز خورشید می
در افکند بحری به کشتی زر که در نمی‌کرد کشتی گذر
ملک تشنه آن جام می‌بستدش چو کشتی که دریا کشد در خودش
به شادی روی صنم نوش کرد زمان گذشته فراموش کرد
بفرمود دارای گیتی ستان به گنجور تا حملهای گران
به پیلان ز گنجینه بیرون برد کلاه و کمر کوه کوه آورد
نخستین از آن سرکشان، پادشاه چو خورشید بخشید خلعت به ماه
چو چرخش قبای مرصع بداد چو مهرش ز زر تاج بر سر نهاد
دل و جان بر او کرده ایثار بود چه جای زر و اسب و دینار بود؟
به نام آوران و سران سپاه قبا و کمر داد و رومی کلاه
در گنج بگشاد و دینار داد به لشکر زهر چیز بسیار داد
بر آن ماه چندانکه که بگذشت سال فزون می‌شدش حسن همچون هلال
هوا هر نفس بود بی شرم‌تر همی کرد مهر فلک گرم‌تر
همه روزه تخم طرب کاشتند ز آب رزش آب می‌داشتند
همه ساله بودند با بزم می چه بزمی که زد خنده بر بزم کی
چنین تا برآمد برین چند سال بر آن ماه ناگه بگردید حال
خم آورد بالای سرو سهی گرفتش گل لعل رنگ بهی
نسیم خزان بر بهارش گذشت چو چشم خوش خویش بیمار گشت
طلب کرد بالین سرش از وبال نهالی وطن ساخت سیمین نهال
زمانه مه روشنش تیره کرد ز دوران رسید آفتابش به زرد
چو شد تیره روزش به شب نیم شب همین کامدش جان به لب زیر لب
به یاران خود گفت یاری کنید چو مرغان بر این سرو زاری کنید
بیاید یاران و بر حال یار ببارید اشک و بنالید زار
که من داده‌ام زندگانی به باد چو گل می‌روم در جوانی به باد
بر این سبز خط و بر این گلعذار چو ابر بهاری بگریید زار
به می در ز لعلم حکایت کنید به مستی ز چشمم روایت کنید
به شادی لعل لبم می‌خورید ز من گه گهی یاد می‌آورید
به آب سرشکم بشوئید تن بسازیدم از برگ نسرین کفن
گل اندر عماری من گسترید عماریم چون غنچه گل برید
به سوی چمن تا سهی سرو ناز برد بر قد نازنینم نماز
سرآسیمه در باغ آب روان زند سنگ بر سینه دارد فغان
که او خوی خوش از من آموخته است صفای درون از من اندوخته است
بسی بر لبش کامران بوده‌ام بسی بر کنارش من آسوده‌ام
به چشم اندر آرد ز غم لاله خون چو نرگس کند شمع را سرنگون
چو در گل نهید این تن پر ز ناز ز خاکم قدم را مگیرید باز
فرو شد مه چارده نیمه شب برآورد شیرین روان را به لب
قفس خرد بشکست و طوطی پرید به هندوستان رفت و باز آرمید
بیامد که بر سر کند خاک خور نمی‌یافت کز اشک شد خاک تر
به عادت فلک بر سر کوی و راه همی ریخت از خرمن ماه کاه
همه راه ز آمد شد کهکشان پر از کاه شد چون ره کهکشان
دم صبح آهی برآورد سرد پلاسی چو شب در بر روز کرد
بلورین قدح زهره بر زد به سنگ به ناخن خراشید رخسار چنگ
دریدند خنیاگران روی دف به سر بر همی زد می لعل کف
رخ نی ز آه سیه شد سپاه نیامد برون از دمش غیر آه
ز حسرت در افتاد آتش به عود دلش سوخت وز دل بر آورد دود
نمیزد کسی با نی آنروز دم ز چشمش نمی‌آمد الا که نم
پس آنگه به کافور و مشک و گلاب بشستند اندام چون آفتاب
تن نازنین‌تر ز برگ سمن گرفتند چون غنچه‌اش در کفن
ز عود و زرش مرقدی ساختند ز دیبای چین فرش انداختند
چو شکر در آمیختندش به عود بر آمد ز سوز دل خلق دود
تو گفتی که بودش سیاه و کبود زمین در پلاس سیه تار و پود
چو تابوتش از جای برداشتند همه ناله و وای برداشتند
بزرگان سراسیمه چون بیهشان همه راه بر دوش نعشش کشان
نهادند یاران به خاک اندرش شده خشت بالین و گل بسترش
جهانا ندانم دلت چون دهد که بادی خنک بر چنین گل جهد؟
چنان تازه سروی چرا بر کنیبه تابوت در تخته بندش کنی؟
به کردار آتش رخش برفروخت دل آخر بر آن آتشت چون نسوخت