بخش ۱۲ - بوسه بر باد (۲)
که آب روان بخش در جویباربه پرورد سرو سهی در کنار
اگر بر سرش تند بادی گذشت دل نازک آب آشفته گشت
چو سر بر کشید و فرو برد پای زبر دست گشت و شدش دل ز جای
به دل گفت کز آب من برترم چرا منت او بود بر سرم
منم سروری، آب تر دامنی کجا دارد او پای همچون منی؟
نکر التفاتی به آب روان سر از کبر میسود بر آسمان
به آب روانش چون نبودی نیاز گرفت آب نیز از سرش پای باز
بدانست از آن پس که آن تاب یافت که هر چیز کو یافت ازان آب یافت
تو را بر من ای دوست بیداد هم ز پهلوی عشق من است ای صنم
ز عشق است تیزی بازار تو ز شوق است آرایش کار تو
ملک تا غباری نیاید پدیدپی باد پای سخن را برید
سر نامه خسروی مهر کرد سپردش بدان قاصد ره نورد
بدو گفت جائی توقف مکن بگو از زبانم به یار این سخن
بیا، ورنه کارم تبه میشود دعا گفت و جانم ز تن میرود
به روزی مبارک ز درگاه کی روان شد همان قاصد نیک پی
بیامد روان تا به جانان رسید چو از گرد ره دلستانش بدید
روان رفت و بر پای او بوسه داد که پایت بر این مرز فرخنده باد
نخستین بپرسیدش از رنج راه دگر جست ازرو نامه پادشاه
بدان چشم کوشاه را دیده است به آن لب که پایش ببوسیده است
به بوسه ز قندش شکر ریز کرد سراپای او شکر آمیز کرد
سبک قاصد آن نامه شاه را بداد آن پریروی دلخواه را
دلی بود پیچیده و پر ز درد گشاد آن دل بسته را باز کرد
به هر نکته که آنجا رسیدی نظر برو ریختی از دیده عقد گهر
فرو خواند آن نامه سر تا به پای بر آمد ز جان و دلش وای وای
برای جوابش قلم در گرفت سخن را دگر باره از سر گرفت
که چون آیت رحمت از آسمان رسول مبارک مثال امان
رسانیدم از شاه و آنگه چه شاه ز ماهیش محکوم تا اوج ماه
خط عنبرین خال مشکین رقم مرکب شده مشک و گوهر به هم
نوشته حروفش به سودای دل شکنهای خطش همه جای دل
ز بویش همه بوی جان یافتم دوای دل و جان در آن یافتم
چو آورد قاصد روانی به من تو گوئی رسانید جانی به من
روان جان شیرین من در طلب بر آمد به لب گفت در زیر لب
که ای سایه کردگار جهان به حکم تو موقوف کار جهان
اگر بیندت عکس تیغ آفتاب درآید به چشمش از آن آب آب
تو مشغول گنجی و شاهی و داد تو دردی نداری، که دردت مباد!
تو شاهی و من کمترینت رهی مطیع توام تا چه فرمان دهی؟
اگر زانکه میباید آمد بگوی که تا پیشت آیم به سر همچو گوی
ندارم جز این آرزو از خدا که یکبار دیگر ببینم تو را
دهد چرخ فیروزه پیروزیم چو روز وصالت شود روزیم
دگر من ز پیمان تو نگذرم نبرم ز تو گر ببری سرم
اگر خاک گردم من خاکسار دگر ز آن درم برنخیزد غبار
فرستادن پیک و قاصد بسم فرستادمش وز عقب میرسم
سخن را بر اینگونه کوتاه کرد پس آن نامه با پیک همراه کرد
سر زلف شب را چو برتافت روز کلید در بسته را یافت روز
چو مهر فلک دید شادی شب بشادی بخندید در زیر لب
از آن پس بسیج سفر کرد ماه شب و روز پیمود چون ماه راه
روان شد به اسبی چو باد بهار که بر وی نشیند نسیم تتار
جهنده براقی چو برق یمان رونده سمندی چو آب روان
گه از تیزیش کند میگشت فهم گه از رفتنش باز میماند و هم
به کهسار چون ابر خوش بر شدی نه ز آن ابر کز خوی تنش تر شدی
به زیر آمدی همچو سیل از زبر نبودی ز سیرش زمین را خبر
گهش مشک و عنبر ز گرد و غبار گهش فرش و بالین ز خارا و خار
گمان برد کان خار و خارا مگر ز چینی حریر است و گل نرمتر
گهی بود بر پشت ماهیش جای گهی سود بر تارک ماه پای
بیامد چنین تا به درگاه شاه پذیره شدندش سراسر سپاه
فرو آمد و رفت در بارگه زمین را ببوسید در پیش شه
چو نرگس سر افکنده از شرم پیش ز روی شهنشاه و از کار خویش
بزرگان درگاه برخاستند به پوزش زبان را بیاراستند
که شاها کمین بنده شهریار برین آستان آمد امیدوار
گرش میکشی بیش ازینش سزاست وگر جرم بخشی طریق شماست
گر از ما نه عصیان پدید آمدی کجا عفو شاهان پدید آمدی
به خود کار خود را تبه میکنیم به امید عفوت گنه میکنیم
به پیش آمد آنگه صنم شرمناک به عادت ببوسید صد جای خاک
در انداخت خود را به پایش چو موی بغلتید بر خاک مانند گوی
چو برخاست چون گرد از خاک راه بزد دست در دامن پادشاه
که گر رنجشی بر دل است از منت وزین گر غباری است بر دامنت
به یکبار دامن بیفشان ز من خطا رفت خاطر مرنجان ز من
به خود بر تن خود جفا کردهام خطا کردم آری خطا کردهام
خطایم بپوشان که آمد تو را فزون ملک عفو از بسیط خطا
ملک بازش از خاک ره بر گرفت سرش را ببوسید و در بر گرفت
نخستین بپرسید کای ماه من تو خود چونی از رنج آمد شدن؟
ز سختی نباید نمودن عتیب که باشد جهان را فراز و نشیب
وجود تو را منت از دادگر که دیدم به خیر و سلامت دگر
چو از مجلس عام برخاستند نشستند و بزمی آراستند
لب ساقیان گشت خندان چو جام خم و چنگ را پخته شد کار خام
به مجلس ره چنگ دادند باز شد از پرده غیب کارش بساز
نی و نای را باد شاهی دمید دف بینوا را نوائی رسید
دل عود را باز بنواختند به مجلس مقامی خوشش ساختند
برآورد خوش نازکان را شراب به رقص اندر آوردشان چو رباب
ملک گفتش ای نازنین یار من، چنین سیر گشتی ز دیدار من؟
چه دیدی ز گرمی و سردی من، که رفتی چو گل ناگهان از چمن؟
ترا نیکتر دیدم از چشم خود چرا دور کرد از منت چشم بد
به روی تو خوش بود احوال من برفتی و بر هم زدی حال من
چه گویم ز هجر تو بر جان چه رفت ز گفتن چو سوداست رفت آنچه رفت
همین به که باشیم امروز شاد ز کار گذشته نیاریم یاد
سر شمع مجلس ز می گرم بود ز گرمی درآمد زبان را گشود
که شاها مرا نیست حد جواب بگویم اگر شاه بیند صواب
فرو بردن زهر به پیش من که بردن فروگاه گفتن سخن
اگر میبرم این سخن را فرو مثال صراحی بود با سبو
راحی به خم گفت کای خم نخست سبو خورد خون تو هست این درست
سبو راستی تلخ دادش جواب که در گردن تو است خون شراب
بلورین صراحی چو آب از سبو فرو برد چون گشت روشن بر او
اگر چه صراحی سخن گوی بود ولیکن به غایت تنک روی بود
بدان کو فرو داشت کرد این سخن به گردن فرو آمدش خون دن
چو وقت جواب سخن در گذشت نمیباشد آن قول را بازگشت
خموشی به وقت حکایت مکن مکن هیچ وقت خموشی سخن
خموشی گزیدن به وقت جواب خطادیدهاند اهل صوب صواب
از آن بارگه شاه بیرون مرا اگر کردی و ریخت خون مرا
بدینم خجالت کجا ماندی که در مجلسم بیوفا خواندی
ملک قول آن سرو دانست راست که میدید کز پای تا سر وفاست
بدان معترف شد که بد کردهامبدی با دل و جان خود کردهام
بدستت کنم توبه افزون ز حدبدی گفتم استغفر الله ز بد
بیا پیش تا ز آن لب چون نباتدهان را بشویم به آب حیات
صنم چون شنید این سخن شاد گشتدرونش ز بند غم آزاد گشت
بیامد به پای ملک در فتادملک بوسهاش بر سر و چشم داد
می لعل خوردند تا گاه شامچو شد جام مغرب ز می لعل فام
سر ماهرویان مجلس به خوابز مستی فرو رفت چو آفتاب
سوی کاخ خود هر یکی را به دوشکشیدند می در سر و رفته هوش
چنین بودشان مجلس آراستنبه می روز و شب کام دل خواستن
سپیدهدم آن دم که ساقی هورمی لعل دادی به جام بلور
شراب صبوحی صنم خواستیبه می بزم عشرت بیاراستی
ملک داغ سودای آن ماه چهرکشیده کشیدی می از جام مهر
در آمیختندی به هم راح و روحکشیدندی از نیل داغ صبوح
سهی سرو چون گشتی از باده مستبر افشاندی پای کوبنده دست
بر هر سوی کو میل کردی به نازبر آن سو کردی دل و جان و نماز
چو رفتی، برفتی دل و جان روانچو باز آمدی آمدی باز جان
گه رفتنش دل برفتی ز شستچو باز آمدی، آمدی دل به دست
بدستان چو او پایکوبان شدیز حیرت جهان دست بر هم زدی
به هر آستین کو برافشاندیملک دامنی گوهر افشاندی
ز رامشگران بانگ و فریاد خاستز جان زینهار و ز دل داد خواست
چنین عیش کردند با یکدگرحسد برد گیتی بر ایشان مگر
جهان را همه وقت این رسم و خوستکه چون جمع بیند میان دو دوست
کند هردو را شادی و اندوه و غمبه تیغ جدایی ببرد ز هم
به فراش فرمود یک روز شاهکه بر روی صحرا زند بارگاه
سر و سرکشان را همه گرد کردز جام بلورین می لعل خورد
نگارش ستاده در آن انجمنچو سرو سهی در میان چمن
گهی داشتی جام می شاه راگهی بر مغنی زدی راه را
گهی نکته خوش در انداختیدل مجلس از غم بپرداختی
چو از روز یک نیمه اندر گذشتسر سرفرازان ز می گرم گشت
ز گیلان فرستادهای در رسیدکه فرماندهاش سر ز فرمان کشید
ز طاعت برون برد یکباره سرز بیداد ویران شد آن بوم و بر
به جان نیست ایمن از او هیچکسایا شاه ایران، به فریاد رس
زمانی در اندیشه شد شهریاردگر باره میخواست از میگسار
که امروز روز نشاط است و بزمنشاید به بزم اندرون یاد رزم
چو فردا برآید ز کوه آفتابببینیم تا چیست روی صواب؟
دگر روز گردنکشان را بخواندحکایت در این باب بسیار راند
سران سپهدار برخاستنداجازت به عرض سخن خواستند
که شاها کسی جنگ گیلان نکردکه آن جایگه نیست جای نبرد
نکرده است کس عزم این رزم جزمنخست است فکرت دگر باره رزم
به هرکاری اندیشه باید نخستهمه کار از اندیشه آید درست
چو گردنکشان را صنم دید سستبدانست کز چیست، رنجید چست
به شاه جهان گفت ای پادشاهبه کام تو بادا همه سال و ماه
چو قسم من است این همه گنج و بزمچرا دیگری را رسد رنج رزم؟
چو صافی این باده من می خورم،بود دردیاش نیز هم درخورم
به اقبال داری پیروزگرمن این رزم را بسته دارم کمر
ملک را موافق نیامد سخنولیکن ستودش در آن انجمن
چو خالی شد از سروران بارگاهشهنشاه گفت ای دل افروز ماه
تو دانی که امروز در انجمنچه گفتی به قصد دل و جان من؟
تو قصد سر دشمنان میکنیو یا بیخ عمر مرا میکنی؟
شکر لب به گفتار بگشاد لبکه شاها نگفتم سخن بیسبب
بر آنند ایشان که در کارزارنمیآید از دست من هیچ کار
مرا بلبلی در گلستان بزمشمارند و خود را عقابان رزم
برآنم که ایشان کیانند و من کیستمبر این در عزیز از پی چیستم
شهنشه دژم شد ز گفتار اوفرومانده در کار و کردار او
بدو گفت کای یار جانی منمجو تلخی زندگانی من
نشد حاصل از داغ هجرم فراغچرا مینهی بر سر داغ،داغ؟
مرو از برم برگ دوریم نیستز تو احتمال صبوریم نیست
تو بی من توانی به هر حال زیستمرا نیست ازین دستگه چاره نیست
اگر ز آنکه رای تو خواهد چنینمرا نیست رای دگر غیر از این
سپاه م و ملک من ز آن تستهمه کشور من به فرمان تست
بخواه آنچه میخواهی از خواستهز مردان و اسبان آراسته
صنم روی مالید بر روی خاکشهنشاه را گفت: روحی فداک!
ملک نیز چون دید که آن نیکخواهسخن را نمیگوید الا به راه
به ناچار فرمود تا سرکشانهمه نامداران و لشکرکشان
سراپرده از شهر بیرون برنددرفش همایون به هامون برند
سحرگه که زد خسرو آسمانسراپرده صبح بر خاوران
بینداخت شب خیمههای سیاهزد از زر فلک فلکه بارگاه
ببستند بر پیل روئینه خمدمیدند دم در دم گام دم
از آواز کوس و دم کره نایبرآمد دل کوه خارا ز جای
درفش درفشان برافراختندز هر سو سپاهی برون تاختند
هنرمند مردان با برگ و سازسر جعبهها را گشادند باز
ز پولاد خفتان و آهن کلاهبیاراست از پای تا سر سپاه
در آمد ز هر سو سپه فوج فوجزمین شد چو دریای چین پر از موج
ز نیزه زمین چون نیستان شدهدلیران چو شیران غران شده
سپهدار خوبان خیل ختنبه هر سو خرامان در آن انجمن
به زیر اندرش نقره خنگی چو آبچو بر پشت صبح دمان آفتاب
ز بس کوهه زین مرکب سوارتو گفتی پلنگ است در کوهسار
همی تاخت در جامه آهنینچو تابنده گوهر ز پولاد چین
میانی ز چشم تصور نهاندرآویخته خنجری ز آن میان
چو یک قطره آب اندر آمیختهچو کوهی به مویی درآویخته
شهنشه بیامد سپه بنگریستچو گردون زمین را همه خیمه دید
سیاهی لشکر کرانی نداشتکسی از شمارش نشانی نداشت
به لشکر گه خویش چون بنگریدلبش گشت خندان دلش میگریست
به دل گفت جان من است این جوانکه جان را فرستد بر دشمنان؟
که کرد این که من در جهان میکنم؟ز تن جان خود را روان میکنم
مگر، این چنین کرد یزدان نصیبکه مه بیشتر وقت باشد غریب
پس آن خسرو خاوری را براندشکر پاره لشکری را بخواند
بر آن لشکرش میر و سالار کرددل و گوش او پر ز گفتار کرد
که: رو، بخت پیروز یار تو بادمراد دل اندر کنار تو باد
به هرجا که اسبت فراز آمدهدو اسبه ظفر پیشباز آمده
برای وداعش ملک در کنارگرفت و ببارد خون در کنار
سپهدار بوسید پای ملکبسی گفت در دل دعای ملک
روان شد وز آنجا ملک بازگشتدگر باره با ناله دمساز گشت
دری بار بر شادمانی ببستچو یعقوب با بیت احزان نشست
به غیر از غم یار چیزی نخوردبه جز وصل او آرزویی نکرد
شبی صورت یارش آمد به پیشبه زاری همی گفت با یار خویش
که ای جان من کرده از تن سفرو یا روشنایی دور از نظر
کجایی و چونی و حال تو چیست؟که بر حال من مرغ و ماهی گریست
به قصد عدو مرکب انگیختیولی خون احباب خود ریختی
چنان است بر دشمنانت نظرکه از دوستان نیست هیچت خبر
ببخشای بر زندگانی منبیا رحم کن بر جوانی من
اگر دشمنت از دوستانت خبربیابد، بگوید به خون جگر:
به جانت که صبر و قرارم نمانددگر طاقت انتظارم نماند
اگر باز بینم جمالت دگرنکردم جدا از وصالت دگر
نیارم زدن دم ز سوز درونکه میآید از سینه آتش برون
بود شرح حالم نوشتن محالدر آیینه دل ببین روی حال