بخش ۱۱ - بوسه بر باد
سر نامه بنوشت نام خدای خدای جهانداور رهنمای
رسانندهٔ عاشقان را به کام رهانندهٔ بستگان را ز دام
نگارندهٔ گلشن لاجورد برآرندهٔ گنبد سالخورد
فروزندهٔ شمع و ناهید مهر فرازندهٔ طاق مینا سپهر
هزار آفرین باد بر جان تو خداوند عالم نگهبان تو
ز چشم بدان ایزدت گوش دار هوای غریبی تو را سازگار
همه ساله بخت تو بادا جوان مبیناد باغ بهارت خزان
از این دامن از خود برافشاندهای ز کام دل خود جدا ماندهای
ازین عاشق صادق مستهام تو را میرساند دعا و سلام
اگر من حدیث فراقت کنم و یا قصه اشتیاقت کنم
همانا که با تو نگوید رسول دل نازک تو گردد ملول
قلم خواست تا شرح غوغای تو نویسد، ولی سر سودای تو
کجا گنجد اندر زبان قلم؟که بادا سیه، دودمان قلم!
میان من و تو ز دلبستگی جدائی فزون کرد پیوستگی
کسی کز مراد دل خود جداست اگر پادشاهی کند بینواست
تو دانی که من پادشائی خویش بزرگی و کار و کیائی خویش
به یک سو نهادم گزیدم تو را به خوناب دل پروریدم تو را
در آخر مرا خوار بگذاشتی دل از من به یکباره برداشتی
برانم که پاداش من این نبود خطائی اگر رفت، چندین نبود
کنون روز و شب دیده دارم به راه که تا کی بر آید درخشنده ماه
شب تار هجران به پایان رسد تن بیروایم به جانان رسد
دهم هر نفس بوسه بر پای باد که باد آمد و بوی زلف تو داد
هر آن برق کان از دیارت جهد دو چشم مرا روشنائی دهد
اگر ناله مرغم آید به گوش بزاری ز جانم برآید خروش
که من دانم این ناله و آه سرد نیاید به غیر از دلی پر ز درد
ندارم به غیر از خیالت هوس مرادم به گیتی همین است و بس
شب و روز میخواهم از بینیاز که چندان امانم ببخشد که باز
ز روی توام خانه گلشن شود به نور توام دیده روشن شود
بیا رحم کن بر جوانی من ببخشای بر ناتوانی من
کنون از همه چیز باز آمدم تو باز آ که من نیز باز آمدم
گرچه حدیث مرا نیست بنمبادا که گردی ملول از سخن
حدیث ملولان فزاید ملال پراکنده گوید پراکنده حال
در اندیشه شاه ناگه گذشت که باید بساط سخن در نوشت
بر آن نامه بر مهر شاهی نهاد بر آن ره نورد سخن سنج داد
سخندان محرم بریدی گزید که با باد در چابکی میپرید
که این نامه، ای قاصد نامور به آن قاصد جان مشتاق ببر
برید سخندان زمین بوسه داد روالن گشت و افتاد در پیش باد
ز گرد ره آمد چو باد بهار ره آوردی آوردش از شهریار
سهی سرو چون نامه شاه دید روان جست چون باد و پیشش دوید
بر آن نامه بس در و گوهر فشاند به گوهر چو چشم خودش در نشاند
سر و پای آن نامه را بوسه داد ز دستش ستد نامه بر دل نهاد
همین کان سر نامه را باز کرد ز مژگان گهر باری آغاز کرد
گشادش به صد ناز چون چشم یار که صبحی گشاید ز خواب خمار
سواد حروفش پر از نور بود بیاضش پر از در منثور بود
شکن بر شکن همچو زلف بتان که در هر شکن داشت صد دل نهان
به سطری کز آن نامه میخواند ماه به یک حرف میکرد صد بار آه
پشیمان از آن کرده خویش بود پشیمانی آنگه نمیداشت سود
به خود بر تن خویش بیداد کرد برین داستانی جهان یاد کرد
ازین پیش خوش طوطئی نغز گوی به گفتار از اهل سخن برده گوی
قضا را بدست لطیفی فتاد به گفتار نغزش دل و هوش داد
ز پولاد چین ساختش خانهای در آن خانه بنهاد هر دانهای
برایش نبات و شکر میخرید به خوشتر نباتیش میپرورید
حسد برد بر حال او روزگار شدش لقمه عافیت ناگوار
به دل گفت چندین درین تنگنای چرا باشم آخر بدین پر و پای؟
چه گفتم که بود آن سخن ناپسند که هستم به زندان آهن به بند؟
فراخ است روزی و روی زمین چه باشم در این خانه آهنین؟
چو این رای بد با خود اندیشه کرد برون رفتن از جای خود پیشه کرد
به بومی شد آن طوطی بلهوس که از بوم ناشناختش باز کس
نخوردی بجای برنج و شکر بجز ریزه سنگ و خون جگر
متاعی که او داشت نخرید کس سخن هر چه او گفت نشنید کس
چو حالش ز نعمت به محنت کشید بجز بازگشتن طریقی ندید
به زحمت سفر کرد و راحت گذاشت در آخر بدانست که اول چه داشت
بجائی که وقتت خوش است ای پسر نمیبایدت کرد ز آنجا سفر
مکن دولت عافیت را رها مینداز خود را به خود در بلا
مکن دست آز و هوس را دراز به چیزی که بخشیدهاندت بساز
اگر مور را آز کمتر بدی چرا پایمال همه کس شدی؟
گل رفته از بوستان چون شنید نسیم صبا از گلستان دمید
همی خواست کاید به باغ و بهارولی داشت از شرم در پای خار
به ناچار بشکست بازار خویشدگر باره آن رنجش آورد به پیش
نه بر جای خود نازی آغاز کردسر قصههای کهن باز کرد
دوات و قلم و خواست آن مه چو تیرز مشک ختن زد رقم بر حریر
ستردی همه سرنوشت قلمهمی شست خونی به خون دم به دم
چو سطری نوشتی به خون جگر صنم هم به مژگان خوناب تر
نخست آفرین کرد بر دادگربر آن آفریننده ماه و خور
که حسن رخ دلبران او دهدهوی در دل عاشقان او نهد
کسی درنبندد دری کو گشودز کاری که کرد او پشیمان نبود
مه ارداشتی اختیاری به کفنرفتی به برج و بال از شرف
کسی را جز او در میان نیست دستاز و دان جز او را مدان هرچه هست
ازو رحمت و فضل بادا نثارشب و روز بر حضرت شهریار
خداوند دیهیم و تخت مهیشهنشاه اقلیم فرماندهی
بر آرنده آفتاب از نیامنماینده فر و احشام شام
به صبح حبیبان که آن روی تستبه شام غریبان که آن موی تست
به خاک کف پات یعنی سرمکه از خاک پای تو در نگذرم
کمین بنده برگرفته ز راهرساننده بر واج خورشید و ماه
از آن پس که بر مه سر افراختهبه خاک سیاهش در انداخته
چو خورشید بودم منت در حضورکنون ذره وارم ز خورشید دور
چو شاخ گیا کو نیابد هواچو ماهی که از آب گردد جدا
ز هجران روی تو پژمردهامتو باقی بمانی که من مردهام
تو تا همچو ابرم برفتی ز سرز برگ رزان هر دمم خشکتر
مگر سایهای بر سر آری مرادگر تازه و تر برآری مرا
مرا جان برای تو باشد عزیزوگرنه ملولم من از عمر نیز
به چشم تو میبندم از دیده خوابهمیشه خیال تو جویم در آب
به شب نالهام بر ثریا رسدز مژگان سرشکم به دریا رسد
شبی نلتفت گر ز حالم شویز صد ساله ره نالهام بشنوی
اگر بیوفایند ارباب حسندرین حسن روی مرا باب حسن
مخوان خوب را بیوفا کان خطاستکه خود پیش من حسن، حسن وفاست
سگ و بیوفا هر دو پیشم یکی استمرا بیوفا خواندنت شرط نیست
نه کنج رفت بد عهد را سگ مخوانکه گر بشنود سگ بر آرد فغان
که سگ حق نعمت شناسد نکوولی هیچ حقی نمیداند او
شبی وقت گل بودم اندر چمنمی و شمع بودند شب یار من
شنیدم که پروانه با بلبلیکه میکرد از عشق گل غلغلی
همی گفت کاین بانگ و فریاد چیست؟ز بیداد معشوق این داد چیست؟
چو بلبل شنید این، نالید زارکه من تیره روزم تویی بختیار
تو را بخت یار است و دولت رهیکه در پای معشوق جان میدهی
به روز من و حال من کس مبادکه یارم رود پیش چشمم به باد
بباید برآن زنده بگریستنکه بییار خود بایدش زیستن
مرا زندگانی برای تو باداگر من بمیرم بقای تو باد
چو در نامه احوال خود باز راندفرستاده شاه را پیش خواند
رخ و دیده مالید بر پای اوزر افشاند و گوهر به بالای او
سر نامه بوسید و پیشش نهادحکایت ز هر گونه میکرد یاد
که گر بر درش جای خود دیدمیبر این نامه خود را بپیچیدمی
چو گرد آمدی با تو این خاکساربر آن درگر از من نبودی غبار
دگر بار گفتش که ای چاره سازمگیر از من خسته دل پای باز
تو میآیی و میروم زین سپسکه پیشم گرامیتری از نفس
به آمد شدت زنده است این بدنگر آمد شدن کم کنی وای من
برو که آفریننده یار تو بادخلاص من از رهگذار تو باد
از آن ماهر و قاصد اندر گذشتچو با وزان شد در این پهن دشت
روان پشت بر آفتاب بهاررخ آورد در سایه کردگار
چو برق دمان هر نفس میجهیددر و دشت و کهسار را میدوید
بیامد دوان تا در شهریارچو خرم نسیمی به باغ بهار
چو بر تخت روی شهنشاه دیدتو گفتی که بر آسمان ماه دید
سریر شهنشاه را بوسه دادزبان دعا و ثنا برگشاد
که شاها خدای تو یار تو بادمرا دل اندر کنار تو باد
مرا آن نامه را پیش تختش نهادملک برگرفت و بر آن بوسه داد
چو بگشود آن نامه را شاه سرچو برگ سمن کردش از ژاله تر
ببارد بر سرخ گل اشک زردوزان سنبلستان خط آب خورد
چو پیغام کدش ز لب پیش اونمک ریخت پندار بر ریش او
قرار و شکیب درونش نماندزمانی مجال سکونش نماند
ز دل آتش دیگرش بر فروختدر افتاد و اسباب صبرش بسوخت
هوای دلش آن سخن تازه کردهمان عهد و مهر کهن تازه کرد
دگر باره زد رای کلک و دواتدلش کرد سودای کلک و دوات
به نامه نوشتن قلم برگرفتقلم وار سودایی از سر گرفت
بر آمد ز سوداش جان دواتسیه شد همی دودمان دوات
قلم را ز سر بر تراشید پابنام خداوند بیانتها
چو دیباچه حمد حق شد تمامشخنشاه کرد ابتدای سلام
سلامی که جان را روان میدهدبه بوی خوشش یار جان میدهد
سلامی که غلامیش باد بهار سلامی سیاهیش مشک تتار
سلامی چو باد صبا در چمنکه خیزد ز برگ گل و نسترن
بر آن طلعت کامرانی منبر آن حاصل زندگانی من
چو خورشید تابان مبارک نظرچو صبح دلفروز فرخ اثر
نگار چگل، زبده آب و گلچه آب و چه گل؟ سر به سر جان و دل
نیازم به دیدار توست آنچنانکه باشد تن بیروان را به جان
به روز غریبان بیرگ و جابه سوز یتیمان بیدست و پا
به فریاد مظلوم در نیمه شببه نومیدی جان رسیده به لب
کزین بیش در درد دوری مرامدارا مفرما صبوری مرا
همین دم دو اسبه شتابی مگروگرنه مرا در نیابی دگر
گذر کن که دوری به غایت رسیدنظر کن که وقت عنایت رسید
گرم هست عیبی بدان کم نگروگر رفت سهوی از آن درگذر
ز سوز دلم آتشی درگرفتدر افتاد و گیتی سراسر گرفت
نظامی که امروز حسن تو راستبدان کز پریشانی حال ماست
از آن سرو است چنین سر فرازکه پروردش این جوی چشمم بناز
اگر نیستی در پیات چشم منتو نشناختی پایه خویشتن
تو این آبرو گر ز خود دیدهایهمانا که این قصه نشنیدهای