گنج

بخش ۱۵ - نصیحت

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۹ بیت
الا ایکه داری امید وصالبه یکبارگی از جدایی مثال
فراق و وصال است عیش و اجلدر این هردو هستند یاس و امل
امید وصال است در اشتیاقولی در وصال است بیم فراق
امید نعیم است و بیم جحیمبه هر حال امید بهتر که بیم
فراق است مشاطه روی عشقنهد بر رخ شاهدان موی عشق
شب تیره را هست امید بامولی بام را در کمی است شام
اگرچه وصال است خوش بر مذاقنیرزد به تلخی روز فراق
دلا گر نه تلخی هجران بدیکجا لذت وصل پیدا شدی
مراد از دلارام عشق است و بسز وصلت شود که هوی و هوس
جدایی کند عشق را تیزتربود خنجر هجر خون ریزتر
لب وصل شیرین کند کام دلحرام است بر عاشق آرام دل
کمال ات مر عاشقان را وصالجدایی جهان را بر آرد کمال
مجو آنچه کام تو حاصل کندز چیزی که مقصود باطل کند
جوانی جوانبخت و خورشید چهرشنیدم که بام مه رخی داشت مهر
چو مژگان خود در تمنای اوهمی ریخت گوهر به بالای او
شب و روز از مهر چون ماه و خورفشاندی بر آن ماهرو سیم و زر
نصیبی ازو جز خیالی نداشتمرادی به غیر از وصالی نداشت
گل اندام دامن از او می‌کشیدبر او سایه سروش نمی‌گسترید
چو نرگس نمی‌کرد در وی نظرسر اندر نیاورد با او به زر
خراباتی بی‌سر و پا و مستبه یکبارگی داده طاقت ز دست
به سودای دلدار دل بسته داشتز هجران رویش دلی خسته داشت
بدان سرو سیمین هوایی نمودبه آتش هوا بیشتر میل بود
نمی‌جست جز عشق کامی ز دوستاز او خواست مغز حقیقت نه پوست
چو باز آید آب وصالش به جوفرو می‌رود آتش تیز او
یکی کرد از آن ماه پیکر سوالکه با من بگو ای جهان جمال
جوانی بدین حسن و رای و خردکه هر موی او دل به جایی خرد
چراش آنچنان خوار بگذاشتی؟سر ناسزایی برافراشتی
نگارین صنم خوش جوابیش گفتبه الماس یاقوت در نوش سفت
که من همچو خورشیدم و چون هلالنمی‌جوید از من به جز اتصال
جوان همچو بدر است و من خور مثالنمی‌جوید از من جز از اتصال
ز دوری من گرچه کاهد چو ماهدر آخر به وصلم پناهد چو ماه
همین کاجتماعی فتد بعد ازآناز آن نور مهرش نماند نشان
ولی می‌کند این پراکنده حالز من نور مهرش طلب چون هلال
ز من هر زمانی شود دورتردرونش ز عشق است مهجورتر
همین تا کند مهر کارش تماماز او نور خواهند مردم بوام
چو می‌ گرچه تلخ است طعم فراقازو شکرین است جان را مذاق
به خسرو لب لعل شیرین رسیدولی لذت عشق فرهاد دید
به پولاد فرهاد خارا شکافتمراد دل خود در آن سنگ یافت
همه روز خسرو پی وصل تاختخنک جان آن کس که با هجر ساخت
کسی دولت کعبه عشق دیدکه رنج بیابان هجران کشید
از آن نیست در عشق خسرو قویکه می‌جست در عاشقی خسروی
ز پرویز فرهاد از آن بر گذشتکزین پیر فرهاد کش درگذشت
یکی گفت مجنون چو مجنون شدیسرو سرور عاشقان چون شدی؟
بود بخت عاشق ز وصل حبیباز این قسم هرگز نبودت نصیب
شود کار عاشق ز صحبت تمامتو را یار هرگز نبخشید کام
بس آشفته می‌بینم این کار توچرا شد چنین گرم بازار تو؟
چنین داد پاسخی که من اتصالنجستم ز معشوق در هیچ حال
ز لیلی مرا آرزو هجر بوددر عشق بر من ز هجران گشود
اگر دیگری وصل جوید ز دوستمراد من از دوست سودای اوست
مبارک زمانس است دور وصالبه شرطی که افزون بود اتصال
دل ار قیمت هجر بشناختیبه وصل از فراقش نپرداختی
نگویی که دل خسته‌ام در فراقکه با دوست پیوسته‌ام در فراق
ز دوری سخن گشت روز درازکنون خواهم آمد از راز باز
اگر شرح دوری دهم بر دوامنخواهد شد این قصه هرگز تمام
نگویم که سلمان تویی کم ز کمگرفتم که بیشی ز هوشنگ و جم
بین تا از آن پایه سروریچه بردند ایشان تو نیز آن بری
اگر نردبانی نهی بر فلکبه قصر فلک بر شوی چون ملک
از آن قصر دوران به زیر آردتچو آهو به چنگال شیر آردت
اگر شیر یا اژدهایی به زورسرانجام خواهی شدن صید گور
اگر خواجه‌ای ور امیر اجلنیابی رهایی ز تیر اجل
اگر رستمی و خود بمردی و ناموگر زال زر هستی از تخم سام
مبین تا که بختت فزون می‌شودببین تا سرانجام چون می‌شود
مجو کام کاین جایگه کام نیستسفر کن که اینجای آرام نیست
اقامت چه سازی؟ بدر می‌رویاز اینجا به جای دگر می‌روی
چرا خفته‌ای خیز کاری بسازکه خود در پی تست خوابی دراز
چه می‌آیی ای دل بدین خوان فرو؟که می‌آید این خان ویران فرو
چنان زی که در راحت آباد جانبر آسایی از رحمت آن جهان
الی به خاصان درگاه توتن و جان فدا کرده در راه تو
به عرفان معروف سر سریکه پایان کارم به خیر آوری