غزل شمارهٔ ۵۹
چشم مخمور تو تا در خواب مستی خفته استاز خمار چشم مستت، عالمی، آشفته است
سنبلت را بس پریشان حال میبینم، مگرباد صبح، از حال من، باوی حدیثی گفته است؟
چشم بد دور از گل رویت، که در گلزار حسنهرگز از روی تو نازکتر، گلی، نشکفته است
دیده باریک بینم، در شب تاریک هجربس که بر یاد لبت، درهای عدنان، سفته است
دل چو در محراب ابرو، چشم مستت دید و گفتکافر سرمست در محراب بین، چون خفته است
خاک راهت، خواستم رفتن به مژگان، عقل گفتنیست حاجت کش صبا، صدره به گیسو رفته است
عاقبت هم سر به جایی برکند، این خون دلکز غم عشق تو سلمان، در درون، بنهفته است