غزل شمارهٔ ۵۸
شب است و بادیه و دل، فتاده از راه است ز چپ و راست، مخالف، ز پیش و پس، چاه است
مقام تهلکه است این ولی منم، فارغز کار دل، که به دلخواه یار دلخواه است
مرا سری است که دارم، بر آستانه تونهادهایم به پیش تو هرچه در راه است
به وصل قد تو دارم بسی امید ولیکقبای عمر به قد امید، کوتاه است
به عکس طالب منصب، شویم خاک درتاز این رفیع تر آخر چه منصب و راه است؟
که آورد به تو احوال دیده و دل من؟که پیک دیده، سرشک و رسول دل، آه است
منور است به مهر تو، سینه عشاقبلی زجانب مهر است، هرچه در ماه است
پس از فراق تو گر بنده، زنده خواهد ماندبحق وصل تو کان زیستن، به اکراه است