گنج

غزل شمارهٔ ۶۰

امشب، چراغ مجلس ما، در گرفته استدر تاب رفته و سخن، از سر گرفته است
پروانه چون مجال برون شد ز کوی دوستیابد بدین طریق، که او در گرفته است
ظاهر نمی‌شود، اثر صبح گوییادود دلم، دریچه خاور، گرفته است
دانی که چیست، مایه آن لعل آتشین؟کامروز، باز، در قدح زر، گرفته است
خون حرام ماست که ساقی، به روزگاردر گردن صراحی و ساغر گرفته است
صبح از نسیم زلف تو، یکدم دمیده استعالم همه شمامه عنبر، گرفته است
باد صبا به بوی تو در باغ، رفته استبس خردها که بر گل احمر، گرفته است
آتش که اندرونی اصحاب خلوت استشمعش نگر، که چون به زبان در گرفته است
دل با خیال قد تو، بر رست در ازلزان روی راست، شکل صنوبر گرفته است
شکل صنوبری که دلش، نام کرده‌اندسلمان به یاد قد تو، در بر گرفته است