غزل شمارهٔ ۴۶
تا بدیدم حلقه زلف تو، روز من، شب استتا ببوسیدم سر کوی تو، جانم بر لب است
یا رب! آن ابرو، چه محرابی است کز سودای او؟در زوایای فلک، پیوسته یارب یارب، است
پیش عکس عارضت، میرم که شمع از غیرتشهر شبی تا روزگاهی در عرق، گه در تب است
آفتابی، امشبم، در خانه طالع میشودگوییا در خانه طالع، کدامین کوکب است؟
پای دار ای شمع و منشین تا به سر، خدمت کنیمپیش او امشب که ما را خود سر و کار امشب است
صوفیان! گر همتی دارید جامی در کشیدزان خم صافی، که صاحب همتان را مشرب است
حسن رویت قبله من نیست تنها، کین زماندر همه روی زمین، یک قبله و یک مذهب است
جان به عزم دست بوست، پای دارد، در رکابگر تعلل میرود، سستی ز ضعف مرکب است
روح سلمان، قلب و عشقت بر ترست از طور روحورنه عشقت، گفتمی روح است و قلبم قالب است