غزل شمارهٔ ۴۵
بیا که بی لب لعل تو، کار من، خام استز عکس روی تو، آتش فتاده در جام است
مرا که چشم تو بخت است و بخت، در خواب استمرا که زلف تو، شام است و صبح، در شام است
دلم به مجلس عشقت، همیشه بر صدر استزبان به ذکر دهانت، مدام در کام است
طریق مصطبه، بر کعبه راجح است مراکه این به رغبت جان است و آن به الزام است
درون صافی از اهل صلاح و زهد، مجویکه این نشانهٔ رندان دردیآشام، است
مکن ملامت رندان، دگر به بدنامیکه هرچه پیش تو ننگ است، نزد ما، نام است
دلا تو طایر قدسی، در این خرابه مگردکه نیست دانه و هرجا که میروی، دام است
محل حادثه است این جهان، در او آراممکن که مَکمَنِ ضَغیم، نه جای آرام است
اگر چه آخر روز است و راه منزل، دورهنوز اگر قدمی مینهی، به هنگام است
برفت قافلهٔ عمر و میپزی، هوسی که رهروی و در این وقت، این هوس خام است
رسید شام اجل، بر در سرای امل ولی چه سود سلمان هنوز، بر بام است