غزل شمارهٔ ۴۴
از کوی مغان، نیم شبی، ناله نی، خاستزاهد به خرابات مغان آمد و می، خواست
ما پیرو آن راهروانیم، که ما راچون نی بنماید، به انگشت، ره راست
من کعبه و بتخانه نمیدانم و دانمکانجا که تویی، کعبه ارباب دل، آنجاست
ای آنکه به فردا دهی امروز، مرا بیم!رو، بیم کسی کن که امیدیش به فرداست
خواهیم که بر دیده ما، بگذرد آن سروتا خلق بدانند که او، بر طرف ماست
بنشست غمت در دل من تنگ و ندانمبا ما چنین تنگ نشینی، ز کجا خواست؟
بسیار مشو غره، بدین حسن دلاویزکین حسن دلاویز تو را حسن من آراست
جمعیت حسنی، که سر زلف تو دارداز جانب دلهای پراکنده شیداست
از عقد سر زلف و رقوم خط مشکینحاصل غم عشق، آمد و باقی همه سوداست
عشق تو ز سلمان، دل و جان و خرد و هوشبربود کنون، مانده و مسکین تن و تنهاست