غزل شمارهٔ ۳۵
مرا ز هر دو جهان، حضرت تو، مقصود استکه حضرتت به حقیقت، مقام محمود است
دریچه نظر و رهگذار خاطر منجز از خیال تو، بر هرچه هست، مسدود است
اگر ز دل غرض توست صبر، معدوم استوگر مراد تو از من وفاست، موجودست
صبا ز رهگذر کوی توست، غالیهسابس است باد صبا را، اگر همین سودست
به چهره، خاک درت را نمیدهم زحمتاز آنکه چهره به خوناب دیده، پالودست
پناه برد دل من، به سایه زلفتچه سایهایست که بر آفتاب ممدود است؟
به بندگی، ز ازل، با تو بستهام عهدیچگونه ترک کنم عادتی که معهود است؟
ز شوق بزم تو در دیده و دل سلمانمدام، اشک صراحی و نالهٔ عودست