غزل شمارهٔ ۳۴
خوشا! دلی که گرفتار زلف دلبند استدلی است فارغ و آزاد، کو درین بند است
به تیر غمزه، مرا صید کرد و میدانمکه هیچ صید بدین لاغری، نیفکندست
علاج علت من، می کند به شربت صبرلبت، که چاشنی صیر کرده، از قند است
فراق بر دل نادان، چو کاه، برگی نیستولیک بر همه دان، همچو کو الوند است
طریق بادیه را از شتر سوار، مپرسبیا ببین، که به پای پیادگان، چند است
حدیث واعظ بلبل کجا سحر شنود؟کسی که غنچه صفت، گوش دل، در آکند ست
میانه من و تو، صحبت از چه امروز استدل مرا ز ازل، باز، با تو پیوند است
دل از محبت خاصان، که بر تواند کند؟مگر کسی که دل از جان خویش برکندست
اگر تو، ملتفت من شوی وگر نشویرعایت طرف بنده بر خداوند است
ز خاک کوی حبیبم، مران، که سلمان رابخاک پای و سر کوی یار، سوگند است