گنج

غزل شمارهٔ ۳۶

هرکه از خود خبری دارد، از او بی‌خبر استعشق جایی نبرد، پی که ز هستی اثر است
مرد هشیار منم، کم خبر از عالم نیستوین کسی داند، کز عالم ما با خبر است
بر سر کوی محبت، نتوان پای نهادکه در آن کوی، هر آنجا که نهی پای، سر است
جان در این منزل خونخوار، ندارد خطریهر که او را غم جان است، به جان در خطر است
جان من، همنفس باد سحر خواهد بودتا ز بویت نفسی در تن باد سحر است
مردمِ چشمِ من ار با تو نظر باخت، چه شد؟عشقبازی، صفت مردم صاحب‌نظر است
خاک بادا سر من، گر سر افسر، دارمتا به خاک کف پای تو سرم، تاجور است
آخر آن خار که بر رهگذرت نپْسندمبر دل من چه پسندی، که تو را رهگذرست؟
زاهدان! باز به قلاشی و رندی مکنیدعیب سلمان، که خود او را به جهان، این هنر است