غزل شمارهٔ ۳۳۷
سرو سهی که کارش بالا بود همیشهپیش تو دست بر هم بر پا بود همیشه
از تنگی دهانت یک ذره گفته باشدهر ذره کو به وصفت گویا بود همیشه
تا شاهد جمالت مستور باشد از مناشکم میان مردم رسوا بود همیشه
دل در هوای زلف مجنون رود مسلسلجان از خیال رویت شیدا بود همیشه
جای دل است کویت ز آنجا مران به جورشبگذار تا دل من بر جا بود همیشه
انوار عکس رویت در دیه و دل منچون می در آبگینه پیدا بود همیشه
هرلحظه چشمهایت بر هم زنند مجلسآری میان مستان اینها بود همیشه
آباد چون بماند آن دل که در سوادشاز ترک تاز چشمت یغما بود همیشه؟
آن دل که در دو عالم خواهد که با تو باشدباید که از دو عالم تنها بود همیشه
آنکس که از دو زلفت مویی خرد به جانیزان حلقه حاصل او سودا بود همیشه
تا در کنارم آید یک روز چون تو دریاز خون کنار سلمان دریا بود همیشه