غزل شمارهٔ ۳۳۸
صوفی ز سر توبه، شد با سر پیمانه رخت و بنه از مسجد، آورد به میخانه
هر صورت آبادان، کز باده شود ویرانمعموره معنی دان، یعنی چه که ویرانه
سودی ندهد توبه، زان مِیْ که بود ساقیدر دور ازل با ما، پیموده به پیمانه
دانی که کند مستی، در پایه سرمستیمردی ز سر هستی، برخاسته مردانه
در صومعه با صوفی، دارم سرِ مِیْ خوردنناصح سر خُم برکن، بَرنِه سر افسانه
ما را کشش زلفت، صد دام جوی ارزدزنهار که نفروشی، آن دام به صد دانه
در هم گسلم هر دم، از دست تو زنجیریزنجیر کجا دارد، پای من دیوانه
چون شمع سری دارم، بر باد هوا رفتهجانی و به خود هیچش، پروانه چو پروانه
زاهد به دعا عقبی، خواهد دگری دنیاهرکس پی مقصودی، سلمان پی جانانه